» فرهنگ و هنر

 جستجو:     

 آخرین عناوین فرهنگ و هنر 


 آخرین عناوین 

:: مشكل، قوه عاقله مدیران ماست
نسخه چاپی    ارسال برای دوستان

يک شنبه، 9 اسفند 1383 - 10:58


مشكل، قوه عاقله مدیران ماست

گفت‌وگوی خودمانی با رضا امیرخانی



سال 70، در حالی كه خورشید داشت با غروب خود یك روز زیبای پاییزی را به شب نزدیك می‏كرد، «كیهان علمی» میزبان سه دانش آموز دبیرستان علامه حلی تهران بود. نوجوانانی كه «برادران رایت» نبودند اما به سرشان زده بود هواپیما بسازند. سنگ بزرگی كه در ابتدا به نظر می‏رسید علامت نزدن باشد، ولی سرانجام خوشی یافت و طرح ایشان در جشنواره خوارزمی مقامی درخور پیدا كرد. رضا امیرخانی با دو دوست دیگرش به همین خاطر به موسسه كیهان آمده بودند تا بگویند می‏خواهند خلبان هواپیمایی باشند كه خود آن را ساخته اند. این آرزوی بزرگ، زیبنده اراده مردان كوچكی بود كه هنوز معصومیت كودكی را می‏شد در ته چهره شان به تماشا نشست. عاقبت تلاش‌های ‌بی وقفه شان در مركز آموزش خلبانی قلعه مرغی نتیجه داد و این 3 دانش آموز بلندآوازه در هواپیمای كوچكی كه طراحی بخش‌هایی ‌از آن با خودشان بود به پرواز درآمدند. ازاین سه اما رضا امیرخانی، تنها به پرواز جسم قناعت نكرد و با خلق آثاری در زمینه ادبیات تلاش كرد روح خویش را نیز به پرواز درآورد. «ارمیا» نام اولین كتاب امیرخانی است. امیرخانی در ارمیا، به نقد دوران سازندگی پرداخته است. ارمیایی كه شاید با حوصله نویسنده ادامه یابد و ناقد دوران اصلاحات نیز باشد. «ازبه» دومین اثر رضا امیرخانی، حاوی شیوه ای نو در نگارش كارهای ادبی است كه امیرخانی در آن به بیان گوشه ای از سختی‌های ‌زندگانی در دوران جنگ و بعد از آن پرداخته است. سومین اثر رضا امیرخانی رمان «من او» است كه خیلی‌ها ‌آن را شاهكار نویسنده می‏دانند. امیرخانی برای نوشتن من او نزدیك دو سال از بهترین دوران زندگانی اش را وقف مطالعه آثاری درباره تهران قدیم كرد و در این باره به ازای هر یك خطی كه در «من او» نوشت، یك كتاب درباره تهران قدیم خواند. «داستان سیستان» چهارمین كار رضا امیرخانی، سفرنامه ای است كه از حواشی مسافرت رهبر انقلاب به استان سیستان، خواندنی‌های ‌فراوانی برای خواننده به ارمغان می‏آورد.آخرین كار رضا امیرخانی، مقاله ای بلند است به نام «نشت نشا» در باره معضل فرار مغزها، كه به زودی از زیر چاپ بیرون می‏آید.
مصاحبه با رضا امیرخانی در دومرحله صورت گرفت كه هر دوبار با سعه صدری مثال زدنی به همه پرسش‌های ‌ما پاسخ گفت. فروتنی او درحین گفت و گو و اینكه سئوالات نباید جنبه شخصی داشته باشد، كار تنظیم مصاحبه را سخت می‏كرد.
به هر حال این گفت و گو را الان می‏خوانید.
حسین قدیانی


 
¤ خیلی از دوستانی كه متوجه قصد ما برای مصاحبه با شما شدند، به ما گفتند: «از ایشان بپرسید كه با توجه به موقعیت علمی ایشان، چه شد كه وارد عرصه ادبیات شدند؟» فكر می‏كنم پاسخ به این سؤال، مطلع خوبی برای این گفت وگو باشد.
- ما در رشته‌های ‌فنی و صنعتی و كلا در بسیاری از رشته‌هایی ‌كه فكر می‏كنیم عقب مانده هستیم، اتفاقا نیروهای بیشتری داریم و شاید به دلیل ضعف مدیریت است كه نمی‏توانیم از این نیروها استفاده كنیم. واقعیت امر این است كه ما در این مملكت مهندس مجرب و عالم تجربی موفق كم نداریم. عالم علوم تجربی عالمی است كه ما دنبال تفاوتها در آن نیستیم. دنبال آدمهای یك دست و یكسان و یك شكل هستیم؛ كه از این جور آدمها فراوان داریم. برعكس احساس می‏كنم كه در عرصه فرهنگ خیلی عقب افتاده تر هستیم. سر همین با تصمیمی كه برگرفته از شناخت نسبت به اوضاع جامعه بود، به طور جدی آمدم سراغ ادبیات.
 
¤ چرا به این احساس رسیدید كه مشكلات ما بیشتر در عرصه فرهنگ است؟
- به دلایل خیلی روشن و واضح، و از همه مهمتر این كه ما هنوز هنر انقلاب اسلامی را نتوانسته ایم بسازیم. تا زمانی كه هنر انقلاب را نتوانیم بسازیم، ارزش‌های ‌انقلاب هم، آن طور كه باید و شاید نمودی نخواهند داشت. هنر شكل آرمانی از یك جامعه است؛ پس تا هنر انقلاب را جلو نبریم، طبیعی است كه در اغلب آرمانهای انقلاب توقف خواهیم داشت. دلایلی از این دست فكر می‏كنم خیلی زیاد باشد... بنابراین ورود من به عرصه ادبیات براساس احساس وظیفه ای بود كه فقر حاكم بر جبهه فرهنگ روی دوشم می‏گذاشت.
 
¤ با توجه به موقعیت دانشگاهی، آیا فكر نمی‏كردید كه ریسك ترك وادی علم و ورود به عرصه ادبیات ممكن است برای شما بالا باشد، اصولا چه تضمینی داشتید كه در زمینه ادبیات موفق باشید؟
- واقعیت این است كه هیچ تضمینی نداشتم. اصلا ریسك موفقیت در عالم ادبیات و كلا عالم هنر خیلی بالاتر از موفقیت در هر كار دیگری است، چرا كه در كارهای دیگر اقلش این است كه شما به نسبت زحمت تان، مزد می‏گیرید. اما در ادبیات، هیچ دلیلی ندارد كه شما به اندازه زحمت تان مزد بگیرید. البته ورود من به ادبیات شاید در یك نگاه جزءنگر، انتخابی غیرعقلانی باشد. ولی به هر صورت ما آدمیان را همین امید زنده نگه می‏دارد!
 
¤ با این حساب چند سال است كه به كار ادبیات «مشغول» شده اید؟
- بیش از ده، دوازده سال است كه مداوم می‏نویسم، منتهی به صورت حرفه ای و به عنوان اشتغال چیزی در حدود سه چهار سال. سالهای اول خیال می‏كردم كه می‏شود در كنار كار به ادبیات پرداخت. كم كم به این نتیجه رسیدم كه در كنار ادبیات شاید بشود به كار پرداخت، اما الان در شرایطی هستم كه كار یعنی ادبیات! زمان، گاهی به آدمیزاد آنقدرها وقت نمی‏دهد كه بتواند در دو عرصه سخت و نفس گیر به صورت حرفه ای كار كند.
 
¤ برویم سر وقت اولین كتابی كه از شما چاپ شد، «ارمیا» كه به نظر می‏رسد باید خود «رضا امیرخانی» باشد.
- شخصیت اول همیشه شبیه به نویسنده است. در كارهای اول برای این كه نویسنده هنوز خیلی جا نیفتاده، معمولا شخصیت اول را نزدیك به خودش انتخاب می‏كند، ولی قطعا هیچ ارتباط مستقیمی با ارمیا ندارم و ارمیا را به عنوان یك «الگو» چندان مناسب نمی‏دانم. بنابراین خیلی هم او را دوست ندارم!
 
¤ ما كه ارمیا را خیلی دوست داریم!
- قصه ارمیا نوعی آسیب شناسی جامعه در دوره ای است كه امروز به نام «دوره سازندگی» از آن یاد می‏شود. حوادثی كه در دوره ارمیا اتفاق افتاد بیشتر حالت پیشگویی داشت، اتفاقاتی كه برای ارمیا افتاد، سالیان بعد در دوران سازندگی تكرار شد. خوشبختانه یا متاسفانه اغلب آن موارد پیش بینی شده، در جامعه نیز به وقوع پیوست.
 
¤ ارمیا را چند سال بعد از رحلت حضرت امام نوشتید؟
- دقیقا از همان ماه ارتحال امام.
 
¤ آن موقع چند سالتان بود؟
- 17 سال.
 
¤ ارمیا چقدر طول كشید؟
- چهار سال.
 
¤ شنیده ایم كه ارمیا را می‏خواهید ادامه بدهید.
- ارمیا شخصیتی آرمانگراست كه امروز هم جا دارد به حیات خود ادامه بدهد. داستان ارمیا نقد دوران سازندگی است، منتهی قبل از وقوع آن دوران. نمی‏دانم! اگر اینها را بشود نوشت بد نیست...
 
¤ چرا نشود نوشت!
- در دوران سازندگی ناگهان شماری از مسئولان تصمیم ساز و تصمیم گیر به این نتیجه رسیدند كه دوره آرمانگرایی به سر آمده است. در مملكتی با این جمعیت جوان، چنین تصمیمی به شدت غیراصولی بود. این عقیده- یعنی پایان دوره آرمان گرایی- نسلی از جوانان ما را از ورود به عرصه‌های ‌مختلف حكومت و شئون متفاوت زندگی محروم كرد. گناه استحاله بعدی این جوانان بر گردن مسئولانی است كه به عملی كردن این عقیده آرمان زدایی اهتمام داشتند. دوره سازندگی كه گذشت، تازه بعد از دادن آن همه تلفات، حضرات فهمیدند كه نخیر! ما به جوان آرمانگرا هم نیاز داریم. نكته ای كه در اینجا باید اشاره كنم این است كه در این دوره جدید بعد از 76 نیز برخی آرمان‌هایی ‌كه به جوانان داده شد، «توخالی» بود. خطر جوانی كه آرمانگرا نباشد، بسیار كمتر از جوانی است كه آرمان‌های ‌توخالی داشته باشد. یعنی ما هشت سال گرسنگی آرمانی داشتیم، بعد آمدیم به این خیل گرسنگان پفك نمكی دادیم. غذایی كه مغذی نبود! به هر ترتیب هرچند كه كمی دیر شده است و ممكن است اتفاقات ارمیایی دوران بعد از سازندگی كمتر پیشگویانه باشد، اما قدر مسلم قصه ارمیا در این دوران هم می‏تواند جذاب و خواندنی باشد.
 
¤ قدمی در این زمینه برداشتید؟
- اگر فرصت اجازه بدهد، بله.
 
¤ این ارمیا، جلد دوم و یا ادامه همان ارمیاست.
- نه! با آن كتاب كاری ندارد، فقط شخصیت ارمیا دارد بازتولید می‏شود.
 
¤ ارمیا در مقایسه با كارهای بعدی تان چه جایگاهی دارد؟
- ارمیا به لحاظ داستان و تكنیك ضعف‌های ‌ساختاری زیادی دارد اما به عنوان كار اول چندان هم بد نشد، به خصوص كه به شدت راستگویانه نوشته شد. مقایسه میان چند اثر هنری هم شاید كار درستی نباشد، هر اثری جایگاه خاص خودش را دارد و آن را باید با شرایط مربوط به خودش و زمانی كه خلق شده سنجید.
 
¤ ظاهرا ارمیا را قبل از چاپ، آقای سیدمهدی شجاعی هم خوانده بودند؟
- هیچ كدام از كتابهای مرا قبل از چاپ، آدم شهیری نخوانده است، البته به جز یك مورد كه ناشر، نویسنده شهیری هم بود. طبیعتا «ازبه» و «ناصر ارمنی» را آقای شجاعی پیش از چاپ خوانده بودند و البته حالا كه بهتر فكر می‏كنم می‏بینم كه گزاره اولم با آن «هیچ كدام» قاطعش از 5 محمولش 4 مثال نقض دارد! دو تا را آقای شجاعی خوانده بودند، «من او» را نیز آقای دكتر مجتبی رحمان دوست و امیرحسین خان فردی به عنوان بعضی از اعضای شورای بررسی حوزه، و داستان سیستان را نیز... پس فقط همین ارمیا می‏ماند كه هیچ آدم شهیر حرفه ای نخوانده بودش! (یك مشكل هم این است كه بعضی ناشرانم از خودم فرهنگی تر بوده اند. این كار را هم یحتمل دكتر اژه ای كه هم رئیس سازمان بودند و هم رئیس نشر سمپاد، خوانده بودند! كه هر 5 محمول آن سالبه كلیه صادقه، مثال نقض باشند!)
 
¤ حتما برای مشورت هم كه شده ارمیا را به عنوان اولین اثر، قبل از چاپ به كسی داده بودید تا بخواند.
- یكی از دوستان خیلی نزدیكم كه به لحاظ حرفه ای، هیچ نسبتی با ادبیات ندارد، اما كتاب خوانی حرفه ای است، ارمیا را قبل از چاپ و حتی قبل از پایان كار خواند. خود من در آن ایام باید جایی می‏رفتم و حدود یك ماهی در ایران نبودم. وقتی برگشتم تا نظر ایشان را بدانم، در كمال تعجب دیدم كه یك جلد از كتاب را به من هدیه داد!!
 
¤ هدیه داد؟!
- این دوست ارجمند كتاب را برده بود و در همان سازمان پرورش استعدادهای درخشان چاپ كرده بود. به وسیله جمعی كه همه محبت كرده بودند، از طراح جلد كه رفته بود ابن بابویه و داده بود به یك حجار قبور كه روی سنگ قبری نقش ماهی دربیاورد تا عكاس كه رفته بود در شبی بارانی با نور مصنوعی از كار عكس گرفته بود تا رفیق دیگری كه كار را حروف چینی كرده بود تا...
 
¤ پس آن كسی هم كه قرار بود نظر بدهد، كتاب را چاپ كرد و بعد نظر داد؟!
- [می خندد] روی كار اول، آدم مدام در خوف و رجاست كه دیگران در مورد آن چه می‏گویند. به هرحال استقبال مخاطبان نشان داد كه ارمیا به عنوان كار اول جای خودش را خوب باز كرد. ضمن اینكه مثل هر كتاب دیگری مشكلاتی هم داشت. خیلی‌ها ‌گفتند كارهایی از جنس ارمیا، بدعت در جنگ و تخطئه ارزشهای دفاع مقدس است.
 
¤ در تمامی نوشته‌های ‌شما اعم از آثار مكتوب، مطبوع و مطالبی كه در سایت لوح می‏نویسید، «دفاع مقدس» جای ویژه ای دارد؛ چرا؟
- نه فقط در تاریخ معاصر كه در طول تاریخ كشور ایران هیچ پدیده ای مثل پدیده جنگ 8ساله، آرمانی و ملی نبوده است. این اعتراف هم ربطی به این ندارد كه من به جنگ و آدمهایی كه با دشمن جنگیدند، علاقه داشته باشم یا نه. من یك نویسنده هستم و همواره باید دنبال بهترین دوره‌ها ‌باشم، فارغ از هر وابستگی فرهنگی یا وابستگی سیاسی. حتی نویسنده ای هم كه اصلا در فضای معنوی دفاع مقدس نفس نكشیده باشد، چاره ای ندارد مگر اینكه به میدان جنگ هم سری بزند.
 
¤ با توجه به كثرت كار درباره ادبیات دفاع مقدس به نظر می‏رسد در آثار خود، كار قوی از جنگ كم داشته باشیم.
- بخش مهمی از این مسئله به خاطر عظمت دفاع مقدس است، نه ضعف كارها. جنگ ما آنقدر بزرگ و قشنگ بوده كه ما چنین ادعایی داریم. ولی به نسبت سایر جبهه‌های ‌ادبی كه در این كشور گشوده شده، ادبیات جنگ جزو بهترین و سالم ترین ژانرهای ادبی بوده است. ما چهل سال در این مملكت، ادبیات چپ داشتیم، چند تا كار خوب داریم؟... خیلی كم و این در حالی است كه این كارها اغلب در یك زمان نسبتا طولانی چهل ساله نوشته شده است. ما انواع و اقسام سبك‌های ‌ادبی با خرج بالا و هزینه‌های ‌رسانه ای داشتیم كه هیچ كدام كارهای ماندگاری نبوده اند.
ادبیات جنگ تنها در قیاس با خود جنگ است كه لنگ می‏زند.
 
¤ برخی معتقدند، در زمینه جنگ داستان به اندازه كافی تولید شده و مثلا در جواب اینكه چرا دیگر ادبیات را صرف دفاع مقدس نمی‏كنید، می‏گویند بی توجهی ما به ادبیات دفاع مقدس نه از روی غفلت كه به خاطر طبیعت این كار بوده است. یعنی درباره جنگ تمام حرفها گفته شده و پرداختن به جنگ، دیگر كافی است.
- مگر شروع ادبیات جنگ دست كسی بوده است كه پایانش دست كسی باشد؟ با آیین نامه و بخش نامه كه نمی‏شود راجع به هنر حرف زد. هیچ كسی نمی‏تواند جلوی ادبیات دفاع مقدس را بگیرد. نویسنده ای هم كه چنین ادعایی را دارد، با نفس این ادعای خود در درجه اول ثابت می‏كند كه یك نویسنده حرفه ای نیست. بخش مهم و موثری از جنگ، تازه دارد مثل یك گنج از زیر خروارها آوار بیرون می‏آید تا این شهدای گمنام و پلاكها و استخوانها به شهرها برمی گردند، جنگ ادامه دارد و تا جنگ ادامه داشته باشد، هنوز در مرحله آغازین نگارش ادبیات جنگ به سر می‏بریم. اما هركسی كه اندك آشنایی با قصه و داستان دارد، می‏تواند بفهمد كه آن چیزی كه باید قطع شود حمایت نهادها از ادبیات جنگ است نه خود ادبیات جنگ. چیزی كه به حد كفایت به آن پرداخته شده، حمایت غلط از ادبیات جنگ بوده، نه خود این ادبیات. به نظر من تمام نهادهای حمایت كننده از ادبیات جنگ بهتر است فعالیت خود را تعطیل كنند چرا كه جواب نگرفته اند. امروز اگر كار نهادهایی را كه به حمایت از ادبیات دفاع مقدس پرداختند نقد كنیم، مشخص می‏شود كه چند تا از این نهادها كار خوب درآورده اند!
 
¤ ممكن است وارد مصادیق شوید؟
- بله. بنیاد حفظ آثار، وزارت ارشاد. راه دوری نرویم، همین حوزه هنری!
بررسی كار بانیان حمایت از ادبیات جنگ به ما نشان می‏دهد كه نه تنها ابرو را وسمه نكشیده اند كه چشم را هم كور كرده اند. اگر هم سرمه ای بر چشمی كشیده اند، چشم احولان بوده است! این جور حمایت‌ها ‌بهتر است كه قطع شود.
 
¤ بنا به كدام دلایل می‏گویید كه حمایت این نهادها از ادبیات دفاع مقدس باید قطع شود؟
- اگر بخواهم دلایل را بگویم، وارد یك بحث دیگری می‏شویم.
 
¤ اشكال ندارد.
- من پیشتر یك مقاله تطبیقی نوشتم راجع به مقایسه آمار نشر در ایران و چند كشور دیگر دنیا كه یكی از آن كشورها ایالات متحده است. نكته بسیار عجیب این است كه ما در ایران آمار نشرمان یعنی تعداد عناوینی كه داریم نشر می‏كنیم از آمار نشر آمریكا بالاتر است؛ ما در ایران سالی 30هزار كتاب چاپ می‏كنیم و در اختیار شبكه توزیع قرار می‏دهیم، در حالی كه در ایالات متحده با جمعیتی حدود چهاربرابر ما و با مقایسه جامعه انگلیسی زبان و فارسی زبان دنیا كه اصلا قابل مقایسه نیستند، سالی 10هزار كتاب چاپ می‏شود.
 
¤ این آمار مربوط به حوزه ادبیات می‏شود یا...
- مربوط به همه حوزه‌ها ‌می شود. با همین مقایسه، خیلی راحت می‏توان ثابت كرد كه در ایران كتاب چاپ كردن بین 10 تا 50 برابر از همه كشورهای جهان آسانتر است. جایی كه این همه كتاب چاپ كردن راحت است، حمایت پیش از چاپ از یك كار كاملا بی ربط است. در حقیقت شما دارید از كتابی حمایت می‏كنید كه در حد چاپ نیست و اقلا ده تا پنجاه برابر ضعیف تر است از كارهای چاپ شده در جهان! خب معلوم است كه نهادهای حمایت كننده ما دارند ره به تركستان می‏برند. تعدد عناوین، درد اول صنعت نشر ایران است كه متاسفانه مسئولان فرهنگی جدی نمی‏گیرندش. كسی هم كه دردش را نشناسد، با بخت و اقبال كه مداوا نمی‏شود! متاسفانه دارند پز می‏دهند به تعدد عناوین، یعنی ارشاد هفته ای یك بار در رسانه‌ها ‌افزایش نسبی تعدد عناوین را گزارش می‏دهد. كانه وزارت بهداشت بیاید و افزایش آمار مبتلایان به ایدز را شاخصی برای پیشرفت بداند!
 
¤ چه كار باید كرد؟
- بزرگترین كار فرهنگی كه مسئولان این كشور امروز باید انجام دهند این است كه جلوی این تعدد عناوین را بگیرند. با ابطال پروانه‌های ‌نشر كم كاران، با عدم حمایت از ناشران و با راه اندازی سیستم حرفه ای توزیع. ناشر نباید از طرف دولت حمایت عام شود. ناشر باید از طرف مخاطب حمایت شود. حمایت عام طبق آمار یعنی 50% حمایت از ناشر كمك آموزشی چون نصف بیشتر بازار دست آنهاست! البته اگر رقابت میان ناشرین، عادی بود كسی از تعداد زیاد عناوین ناراحت نمی‏شد، ولی مسئله این جاست كه دولت، خود وارد این بازی می‏شود. با اعطای كاغذ دولتی و خریدهای غیركارشناسانه و غیرمنصفانه و بعضا سیاسی هیئت امنا...، با برون رفت از بحران تعدد عناوین به سادگی می‏رسیم به افزایش شمارگان و این یعنی حرفه ای زندگی كردن نویسندگان...
 
¤ از بحث ادبیات دفاع مقدس دور شدیم...
- مشكل ادبیات دفاع مقدس هم همین است. ما الان بیش از پنج نهاد در این كشور داریم كه اینها رسماً متولی حمایت از ادبیات دفاع مقدس در كشور هستند و... [بعد از اندكی مكث...] بگذار قصه بگویم: سال 80 بنیاد حفظ آثار مرا دعوت كرد تا در نشست آسیب شناسی ادبیات دفاع مقدس شركت كنم. یكی از مسئولان آنجا آمار ارائه می‏كرد برای مسئولان بالاتر كه در 6 ماهه دوم سال از تمام آثار چاپ شده در مورد ادبیات دفاع مقدس حمایت كردیم و حق التالیف دوبله دادیم و... من رفتم آمار آثار را دیدم، متوجه شدم در 6 ماهه دوم فقط 8 رمان چاپ شده است كه از این 8 تا یكی تجدید چاپ «ارمیا» ی من بود، یكی هم تجدید چاپ «ازبه» كه اصالتاً رمان نیست! بعد وقت گرفتم و گفتم بنده به عنوان 25درصد مؤلفان كتاب(!) هرگونه حمایت را تكذیب می‏كنم. این حمایت‌ها ‌هم فقط در حد حرف و اخبار است و هیچ وقت به دست اهلش نرسیده و اصولاً نخواهد رسید. برهمین اساس تعطیل كردن نهادهای حمایت كننده، به نفع نویسندگانی است كه دارند فعالیت می‏كنند و خیالشان هم از این بابت راحت می‏شود كه نه عده ای به اسم حمایت از آنان، نان می‏خورند، و نه عده ای پسرخاله به جای ایشان حمایت می‏شوند. متأسفانه گزارشهای این نهادها كار را به جایی رسانده كه مردم وقتی می‏شنوند كسی نویسنده ادبیات دفاع مقدس است، خیال می‏كنند نانش توی روغن است. در حالی كه من اینجا می‏توانم به جد اعتراف كنم كه نویسندگان اصیل دفاع مقدس هیچ كدام شان تا به حال حمایت نشده اند و آن كسانی كه دارند حمایت می‏شوند، كسانی هستند كه خود را با روش هایی، به این نهادها نزدیك كرده اند و قصد دارند با عواید حاصل از این نزدیكی، ضعف قلم خود را جبران كنند. تعداد كارشناسان ما هم محدود است. تمام این نهادهای حمایت كننده، حداكثر از 10، 15 تا كارشناس دارند استفاده می‏كنند و همین مسئله منهای محدود كردن دامنه رقابت میان كارشناسان، باعث ضعف در بررسی و نقد آثار شده است. گذشته از همه این حرفها یك اهل آماری بیاید آمار بگیرد كه ما چند تا نویسنده داریم كه به صورت جدی روی ادبیات دفاع مقدس كار كرده اند؟ مثلاً یك قانونی بگذارد كه به هركسی كه دوتا كتاب راجع به دفاع مقدس نوشته، بگوید نویسنده ادبیات دفاع مقدس. جمع اینها را پیدا كند. بعد بیاید تعداد كسانی را كه از دولت دارند حقوق می‏گیرند تا از این نویسندگان حمایت كنند، هم مشخص كند. مطمئنم اولاً تعداد اشخاصی كه در این نهادها قرار است از یك جمع محدود نویسنده حمایت كند، چند برابر تعداد خود نویسنده هاست. ثانیاً حقوقی كه این نهادها به كارمندان خود می‏دهند یقیناً از كل حمایت این نهادها از نویسندگان دفاع مقدس بیشتر است! آخر یكی نیست بگوید، من نویسنده چه نیازی به این حمایت بوروكراتیك می‏توانم داشته باشم؟ اگر من واقعاً نویسنده باشم، این حمایت را باید به ضرر خودم بدانم نه به نفع. این مسئله وقتی دردآورتر می‏شود كه مثلاً وزارت ارشاد در تبلیغات می‏گوید؛ داریم از نویسندگان متعهد حمایت می‏كنیم ولی در عمل هیچ خبری نیست.
 
¤ آن وقت برای نویسندگان اپوزیسیون كه مدام پز مخالفت می‏دهند، هزار و یك جور حمایت مادی و معنوی هست.
- این البته فقط مشكل وزارت ارشاد نیست. مشكلی است كه در حقیقت تمامی نهادهای فرهنگی ما و در حقیقت نظام گرفتار آن است. ببینید! به گمان من هیچ ایرادی ندارد كه مخالف سر سفره ارشاد بنشیند. حتی به زعم من اخلاق كریمانه حكم می‏كند كه ابتدا مخالف اطعام و اكرام شود، بعد موافق. الجار ثم الدار... اما به شرط آن كه این اكرام و اطعام از سر سخاوت و كرامت باشد، نه از سر رعب و جهل. مسئولان ما یا جاهلند نسبت به جبهه خودی و بیگانه را تحویل می‏گیرند، یا مرعوب اند و می‏ترسند از بیگانه و این مایه تأسف است نه تقدم و تأخر در اكرام. به هر رو در شرایطی كه نویسنده درجه سه دسته دیزی وزارتی هم هزار جور تسهیلات در اختیار دارد، بسیاری از سخت كوشان اهل فرهنگ گرفتارند. خدا رحمتش كند، مرحوم سیدحسن حسینی تا چند ماه مانده به پایان عمر با اینكه در تمامی نهادهای فرهنگی مثل ارشاد، مثل صدا و سیما، مثل حوزه، سابقه كار داشت، خانواده محترم شان حتی بیمه تأمین اجتماعی هم نداشتند. این وضعیت دكتر سیدحسن حسینی است كه آنگونه مورد تجلیل رهبر و دیگران بود... یعنی دولتی‌ها ‌فقط آمار می‏دهند، نظارتی بالای سرشان نیست.
 
¤ وظیفه نظارت بر نهادهای فرهنگی بر دوش كیست؟
- جانا سخن از زبان ما می‏گویی. حالا رسیدیم به اصل مطلب. اگر شما می‏دانید كه كدام سازمان، وظیفه نظارت بر حوزه، بنیاد حفظ آثار، سازمان فرهنگی هنری شهرداری و...، را دارد، به ما هم بگویید. این ضعیف ترین و ابتدایی ترین كار است كه ما بیاییم یك دانشجوی حسابداری را بفرستیم به عنوان ناظر، و او بیاید با جمع زدن ستون بدهكار و بستانكار و صفر كردن ترازهای مالی، ما را مطمئن كند كه این نهاد از نظر مالی، در سلامت به سر می‏برد. این مثل این است كه از یك استاد دانشگاه بخواهیم امتحان دیكته كلاس اول بگیریم و بگوییم غلط ندارد! صرف اینكه بخواهیم بنا به گزارش فلان حسابدار، گردش مالی یك نهاد را سالم فرض كنیم، تنها سر خودمان را كلاه گذاشته ایم. دو جور نظارت داریم، یكی همین نظارت ابتدایی مالی و دیگری نظارت زمانی كه ساعات ورود و خروج را چك می‏كند، انگار كه ارجمندی كار فقط به زمان تلف شده در ادارات است! هیچ كس نیامده برنامه‌های ‌سالیانه این نهادهای فرهنگی را بررسی كند. هیچ كس نیامده جهت گیری مالی و بالاتر فرهنگی اینها را محاسبه كند. هیأت مدیره‌ها ‌و هیأت امناها هم معمولاً چرخشی هستند و هركدام از اعضای این هیأت‌ها ‌در جای دیگری مدیر است و نه سیخ باید بسوزد و نه كباب...
 
¤ كدام نهاد متولی این كار است؟
- در همه جای دنیا البته علاوه بر نهادهای متولی كه دید كلان دارند- مثل شورای فرهنگ در ایران- خود اهل فرهنگ، ناظر بر كار سازمان‌های ‌فرهنگی هستند اما در اینجا حال و روز اهل فرهنگ، روشن است. بنابراین مدیران به راحتی تیری در تاریكی می‏اندازند، رجما بالغیب، بعد می‏روند محل برخورد را بررسی می‏كنند، دورش دایره‌های ‌متحد المركز می‏كشند كه شكل سیبل شود و در آخر می‏گویند دیدید زدیم به هدف!
 
¤ نویسنده ای می‏گفت سه سال پیش در عرض یك ماه، یك نامه را چند بار برای وزیر ارشاد پست كردم، یك بار جواب ما را ندادند!
- نهادهای فرهنگی كاملاً یله و باری به هر جهت دارند فعالیت می‏كنند. خیلی از این نهادها حتی یك برنامه چند ماهه مالی، فرهنگی، انتشاراتی ندارند. بازهم بگذارید توضیح بدهم، حوزه هنری روزی ساخته شد كه احساس كردند نهاد بوروكراتیك وزارت فرهنگ در زمان شاه، نمی‏تواند جوابگوی آرمان‌های ‌پیش روی انقلاب اسلامی باشد. یعنی آمدیم گفتیم یك نهاد آوانگارد و پیشتاز بسازیم تا بتواند فارغ از روابط بوروكراتیك، كار را جلو ببرد. اما بعد از مدتی مشاهده می‏شود كه حوزه هنری و وزارت ارشاد در بزرگی، در فربه بودن، در عدم تحرك، در مخالفت با تغییرات و...، دقیقاً عین هم عمل می‏كنند.
 
¤ البته با این فرق كه یكی وابسته به این جناح است، یكی به آن جناح.
- بله. و هیچ تفاوت دیگری باهم ندارند. امروز چه در وزارت ارشاد، چه در حوزه هنری، و چه در سایر سازمانهای فرهنگی دیگر، آنقدر وضع آشفته است كه اگر مدیر آنجا بتواند حقوق كارمندانش را سر وقت بدهد، به نظر من بزرگ ترین خدمت را به انقلاب اسلامی كرده است! به جد می‏گویم بدنه این نهادها مملو است از كارمند اداری و دفتردار و منشی و... اصلاً سنگینی و فشلی بوروكراتیك باعث شده است كه اهل هنر هم اگر قرار باشد بهره ای ببرند فقط در لباس كارمندی بتوانند. یعنی مدیری كه می‏آید در رسانه‌های ‌عمومی اعلام می‏كند من به اهل فرهنگ كمك می‏كنم، خودش بیشتر از همه اهل فرهنگ، حقوق گرفته است. اغلب نهادهای فرهنگی هم به لحاظ سیستمیك و سیستماتیك دچار اشكال هستند و با رفتن این یا آن دردی دوا نمی‏شود. به طور مثال ما زمان مهندس میرسلیم هم دچار مشكل بودیم. منتهی تنها شكل مشكل با مشكلات زمان آقای مهاجرانی فرق می‏كرد.
 
¤ ممكن است بیشتر توضیح بدهید در مورد مشكلات زمان آقای میرسلیم و بعدی ها.
- فقط این قدر توضیح بدهم كه یك مجموعه داستان كوتاه نوشته بودم به اسم «ناصر ارمنی» كه توسط یكی از انتشاراتها به وزارت ارشاد رفته بود و قرار بود چاپ شود. بعد از 3- 2 ماه رفتم و پرسیدم؛ چرا اجازه چاپ نمی‏دهید، مسئول بررسی اش گفت: جناب ناصر ارمنی(!؟) خیلی خوش آمدید، بیایید بنشینید با هم صحبت كنیم. یعنی فرق عنوان كتاب و نویسنده را نفهمیده بود، آن هم كتابی كه بررسی محتوایی اش كرده بود! همان بررس زمان آقای مهاجرانی هم، بررس بود، الان هم بررس است. مقصود، ما با دین این آدمها مشكل نداشتیم: با عقل شان مشكل داشتیم و داریم. من از سانسور گله نمی‏كنم. بدیهی است كه ممیزی باید باشد. من از قوه عاقله برخی مدیران گله دارم. البته وقتی ممیزی را تبدیل به یك آیین نامه كردیم كه فلان كلمه باید باشد و بهمان كلمه نباید باشد و عقل را نادیده گرفتیم، بدیهی است كه با این ممیزی هم مخالفم. چرا كه این ممیزی اغلب برای آثار نویسندگان متعهد، سد درست می‏كند و در حالی كه روح قانون هم در اینجا دور خورده است و كمتر مانع چاپ كتابهای آنچنانی می‏شود. این را می‏خواهم بگویم كه ممیزی باید كیفی باشد نه كمی. می‏توان در یك نوشته ای اسم یزید را به كار برد ولی حق نوشت. همچنانكه نوشته ای می‏تواند مملو از اسم امام حسین(ع) باشد اما ناحق باشد. این چیزها می‏بینید كه خیلی روشن است. باز خدا را شكر، «داستان سیستان» گرفتار بررسی ارشاد نشد!!!
 
¤ البته راجع به این كتاب و كلاً سایر كتابهای تان مفصل صحبت خواهیم كرد، بحث درباره حمایت از نویسندگان بود.
- فقط نكته ای در باب حمایت بگویم: حمایت به نظر من چهار قسمت دارد: حمایت از نویسنده، ناشر، مخاطب و اثر. از سه تای اولی به اندازه كافی حمایت شده. آمدیم به نویسنده پول دادیم اما جواب نگرفتیم، یا كار سفارشی از او خواسته ایم نتنیجه نداده. ناشر را آمدیم گفتیم معافیت مالی به او می‏دهیم باز هم بی اثر بوده، كاغذ دولتی دادیم بی تاثیر بود؛ آمار نشر را كه نگاه می‏كنیم بیش از 50 درصد كتب درسی هستند و بقیه هم یا فال حافظ اند یا آشپزی صغرا و كبرا! حمایت از مخاطب را با دادن بن كتاب امتحان كردیم كه این هم اگر دور میدان انقلاب فروش نرفته باشد، عمدتاً مصروف همان كتب درسی شده است. اما به نظر من تنها حمایتی كه موثر است حمایت از اثر است.
 
¤ این كه می‏گویید «حمایت از اثر» یعنی چه؟
- حمایت از اثر قبل از هرچیز متخصصانی را می‏خواهد كه بتوانند كیفیت اثر را بسنجند و بدون تعارف چنین كارشناسانی در نهادهای دولتی ما به صورت اداری و بخش نامه ای وجود ندارند. در ثانی حمایت از اثر اینگونه است كه شما كمك كنی این اثر خوب معرفی شود تا خوب به فروش برود نه اینكه خودت بروی اثر را مثل مرغ یخ زده ی كوپنی بخری و در ادارات و نهادها توزیع كنی.
 
¤ برخی معتقدند ادبیات اسلامی كه ادبیات دفاع مقدس را شاید بتوان زیرمجموعه ای از آن تلقی كرد، با قوانین و تنگناهای دست و پاگیری مواجه است كه بخشی از آن حتماً مشروع هم هست. این عده به همین دلیل می‏گویند: برای ادبیات متعهد نمی‏توان اعتلایی بیش از این كه هست انتظار داشت. این عده البته برای توجیه استدلال خود پای بحث «سینمای اسلامی» شهید آوینی را هم به میان می‏كشانند و معتقدند؛ همان طور كه ذات سینما به سینما اجازه تبدیل شدن به وسیله ای جهت اعتلای هنر اسلامی را نمی‏دهد، ادبیات داستانی هم در ذات خود تعریفی دارد كه با تعاریف آرمانی و اسلامی ما مطابقت ندارد و دست نویسنده متعهد از این حیث بسته است.
- البته خود شهید آوینی هم در این بحث، رمان و سینما را هم عرض می‏دانند. ما دو گروه فكری در ایران داریم كه هر دو در این مورد افراطی عمل می‏كنند. یك دسته «پوپری ها» هستند، یك دسته «هایدگریها» . برای مقابله با گفتگوی پوپریها نیاز بود كه به هایدگریها میدان بدهند. هایدگریها در ایران متصل به حلقه ی شاگردان مرحوم فردید هستند كه اصلها ثابت و فرعها متغیر. اینها آمدند و شروع كردند كار كردن برای مقابله با پوپر. امروز گفتمان و مجادله میان پوپریها و هایدگریها تمام شده. این دعواها هم خرده ریزی‌هایی ‌است كه از آن زمان باقی مانده. من به هیچ وجه اعتقاد ندارم كه رمان یك پدیده غربی است.
 
¤ ولی به نظر می‏رسد رمان اول بار در غرب پدید آمده باشد.
- پس بگذار اینگونه بگویم كه من وقتی كاری را شروع می‏كنم، نمی‏دانم و نمی‏خواهم بدانم، در عالم غرب، نامش رمان است. من آن چیزی را می‏نویسم كه از فرهنگ خودم گرفته ام،... و اما این ظلم بزرگ به شهید آوینی است كه ما از همه هنر او همین بحث و احیاناً مباحث از این دست را ببینیم. فراموش نكنیم شهید آوینی یك مستندساز درجه یك جهانی است و اگر گفت؛ سینما یك پدیده غربی است، تمام اشتهار و معروفیت شهید آوینی مال سینماست. ما امروز شهید آوینی را به خاطر چه می‏شناسیم؟ به خاطر مستندهایی كه ساخته. به خاطر دل نوشته‌هایی ‌كه متن مستندهاست. پس این جمله ایشان بهانه نمی‏شود كه هنر سینما یا رمان را كنار بگذاریم و برویم سراغ تفلسف و فلسفه ورزی هباءً منثورا. بگذریم كه آوینی خود در مستند روایت فتح به بهترین وجه سینما وتعهد را جمع كرده است من در فرهنگی می‏زیم كه عارف آن می‏توانست در حیات تصرف كند. می‏توانست به حیوان بگوید «مت باذن الله» . وقتی ما این قدر تصرف در عالم حیات داریم دیگر رمان رقمی نیست كه نشود درش تصرف كرد. نگاه هایدگریها در ایران شاید برای نقد تمدن غرب مناسب باشد اما با نقد تخریب گر كه نمی‏توان تمدن اسلامی ساخت. تمدن اسلامی را باید با فلسفه و هنر و فرهنگ اسلامی درست كرد. بگذریم كه اگر از كارآمد بودن گفتمان هایدگریها در مقابله با تمدن غرب صرف نظر كنیم باید بگویم كه این گفتمان در ذات خود و آنجا كه پای مباحث ایجابی مطرح است، بسیار مأیوس كننده است و به نظر می‏رسد نسل جوان، این روزها در معرض این یأس قرار دارد. اصلاً دلیلی ندارد به اسم مقابله با تمدن غرب به جوانانمان یأس تزریق كنیم؛ هایدگر این تخریب كننده خوب تمدن غربی ها، برای ساختن تمدن اسلامی هم بیگانه است، هم غیر مفید. متفكران ما اگر این اندیشه این آدم را صرف ساختن تمدن بومی كنند، جفای بزرگی در حق انقلاب و امام كرده اند.
 
¤ پاره ای از رمانهای غربی، برخلاف رمانهای نویسندگان غیرمتعهد كه متأسفانه تعدادشان هم كم نیست، دیده شده از ابتذال تنها به عنوان وسیله ای برای رسیدن به هدف استفاده می‏شود. اما در اینجا برخی رمانها تنها حول محور ابتذال می‏چرخند و برخی دیگر فاقد هرگونه پیام اند. نظر شما در این باره چیست؟
- قبل از این كه بخواهم به طور مستقیم جواب شما را بدهم باید بگویم كه دو جور به ادبیات می‏توان نزدیك شد؛ یكی این كه اصل را بگذاریم بر چگونه نوشتن، یكی این كه اصل را بگذاریم بر چه نوشتن. امروز به دلیل غلبه آدمهایی كه ادبیات را به صورت آكادمیك بلدند بر آدمهایی كه ادبیات، ذوق و هنرشان است، «چگونه نوشتن» بر «چه نوشتن» غالب شده است. در حالی كه چه نوشتن، همیشه مهمتر است. ما باید یاد بگیریم كه چه بنویسم؟ آثاری در دنیا ماندگار شده اند كه چگونه نوشتن در آنها فرع بر چه نوشتن بوده است. چرا «جنگ و صلح» تولستوی، شاهكار است؟ چون نویسنده می‏دانسته چه می‏خواهد بنویسد. این حرف را هم قبول ندارم كه این دو در راستای همند. شما اگرچه نوشتن را یاد بگیرید، چگونه نوشتن را هم فرا می‏گیرید. اما اگر بلد باشید چه گونه بنویسد، هرگز یاد نمی‏گیرید كه چه بنویسید!
 
¤ به نظر می‏رسد رمان نویسان ما نتوانسته اند غنای اندیشه دینی و ملی ما را به خوبی نشان دهند.
- این هست. ولی آن طرف فرض ما هم چندان بی اشكال نیست. این كه ما بگوییم اندیشه غنی اسلامی داریم، به همین راحتی حرف درستی نیست. چرا كه این اندیشه هنوز فراوری نشده و خیلی بكر است. از یك رمان نویس نمی‏توان به تنهایی خواست تا از اندیشه اسلامی، رمان استخراج كند. این وظیفه خیلی‌ها ‌بوده كه در طول تاریخ، این اندیشه را می‏بایستی، فراوری می‏كردند و آن را به شكل ملموس تر و امروزی تر در اختیار نویسندگان قرار می‏دادند؛ در اینجا قصور دیگران بیش از نویسندگان است.
 
¤ وارد موضوع دیگری بشویم؛ نویسندگان طیف مقابل به كرات برای همدیگر نوشابه باز می‏كنند و خودشان از خودشان تقدیر می‏كنند؛ جایزه گلشیری، جایزه كارنامه، جایزه صادقی، جایزه فلان...
- جایزه زرین قلم [می خندد]... اینها را می‏گویی، این را هم بگو دیگر!
 
¤ من فكر می‏كنم نویسندگان متعهد، همدیگر را كم تحویل می‏گیرند.
- تحویل نمی‏گیریم، نگیریم؛ نزنیم همدیگر را؟!...
 
¤ اما در مورد جوایز صحبت نكردید.
- من به نظرم بزرگترین جایزه ای كه در كهن الگوی ذهنی انسان معاصر وجود دارد، جایزه نوبل است. این جایزه، یك قرن قدمت دارد و شوق برای كسب آن ربطی به جهان سومی بودن و جهان اولی بودن هم ندارد. از طرفی ما در كشوری زندگی می‏كنیم كه مردم نسبت به افتخارات ملی خود بسیار حساس هستند؛ یعنی می‏دانند پیروزی تیم ملی فوتبالشان بر آمریكا تا چه حد می‏تواند از لحاظ ملی، غرورآفرین باشد. مردمی كه این شعور را دارند كه بعد از یك بازی ملی در خیابان بریزند و جشن بگیرند، حتماً این شعور را هم دارند كه بفهمند، «نوبل» چه جایزه مهمی است. اما وقتی همین نوبل در شرایط غیرمنصفانه ای اعطا شود، مردم دیگر هیچ اهمیتی به آن نمی‏دهند... [می خندد] كیهان كه عشق كرد؛ رفت تیتر اول! یعنی می‏خواهم بگویم مردم نسبت به یك چیز خیلی حساس هستند، و آن هم «انصاف» است. حتی اگر نوبل را به یك ضدانقلابی می‏دادند كه در راه مبارزه با جمهوری اسلامی زحمت كشیده بود و عمر صرف كرده بود، اقلاً عده ای از همكیشان او خوشحال می‏شدند و عده ای هم می‏گفتند، نوبل، خط داشت اما به لحاظ حرفه ای جایزه حقی بود. بنابراین وقتی مردم جایزه ای به این مهمی و با این سابقه را به دلیل غیرمنصفانه بودن از ذهن شان خارج می‏كنند و هیچ عكس العملی نشان نمی‏دهند، آن وقت باید جوایز دهندگان زپرتی ادبی چند ساله ما فهمیده باشند كه بدون انصاف به هیچ جا نمی‏توانند برسند. به خصوص كه هیچ كدامشان هم خطوط روشنی ندارند و خیلی سیاسی و محفلی جایزه می‏دهند.
 
¤ گذشته از نحوه داوری، فكر نمی‏كنید ما به كارهای خودمان لااقل ثلث آن طرفی‌ها ‌بها نمی‏دهیم؟
- كسانی مقصرند كه با خودرایی از تشكیل صنف نویسندگان مسلمان جلوگیری كردند، یعنی اجازه ندادند، هیچ وقت یك صنف مدنی و غیردولتی نویسندگان دفاع مقدس شكل بگیرد تا در شرایط لزوم از یكدیگر حمایت كنند. انجمن قلم هم كمتر به كار صنفی پرداخته است. از این گذشته، من چندان امیدی ندارم كه نویسندگان ادبیات جنگ با هم خوب باشند، اما مهمترین آرزویم این است كه لااقل كمتر به همدیگر بد و بیراه بگویند.
 
¤ به نظر حضرتعالی الان ادبیات داستانی انقلاب در چه جایگاهی قرار دارد، و آیا با وجود برخی آثار خوب در این سالها می‏توان تعبیر جهش را به كار برد.
- بزرگ ترین مشكل بچه‌های ‌متعهد به گمان من احساس وظیفه است. یعنی آنها هر كدامشان در معرض كارهای اجرایی زیاد قرار دارند كه ناشی از همین احساس وظیفه است. این احساس، دست بچه‌های ‌متعهد را بسته است. نه! جهشی نمی‏بینم. برای اینكه سر بچه‌های ‌نویسنده خیلی شلوغ است و هیچ كدامشان به صورت جدی و حرفه ای به ادبیات نمی‏پردازند. یعنی می‏نشینند سفارشی نویسی می‏كنند برای فلان نهاد و فلان بنیاد.قدر خودشان را نمی‏فهمند.
 
¤ برخی از نویسندگان می‏گویند: ما خیلی دوست داریم به ادبیات به صورت حرفه ای بپردازیم منتهی مشكلات جانبی، اجازه كار نمی‏دهد.
- به نظر می‏آید كه عمده گرفتاری برمی گردد به مكانیسم‌های ‌صنعت نشر. اگر صنعت نشر ما، صنعت جا افتاده ای بود كه می‏توانست با فروش كتابهای بچه ها، زندگی آنها را تأمین كند، آن وقت همه بچه‌ها ‌می فهمیدند كه كارشان نوشتن است. امروز متأسفانه در مورد نادر افرادی این اتفاق می‏افتد كه احساس كنند می‏توانند از راه فروش كتاب زندگی خود را نیز بگذرانند.
 
¤ بنای ما در این مصاحبه، بر این است كه در خلال نقد هریك از كتابهایتان به مباحث فرهنگی و حاشیه ای مربوطه هم بپردازیم. حالا فكر می‏كنم بد نباشد برویم سروقت كتاب دوم تان، «ازبه» .
- كتاب دوم كه نیست، اما من چی باید بگویم؟
 
¤ طرح آن محصول فكر خودتان بود یا سابقه داشت.
- بله خب. نامه نگاری از شیوه‌های ‌قدیمی و تجربه شده ادبیات جهان است.
 
¤ فكر نمی‏كنم با این شیوه، داستان بلند نوشته شده باشد.
- چرا. مثلاً بابالنگ دراز به نوعی تابع همین شیوه بوده است. گیتربورگ هم داستان دارد با این سبك. این شیوه، شیوه جاافتاده ای است. البته من به كسی پیشنهاد نمی‏كنم كه براساس این روش، رمان بنویسد، شیوه خوبی نیست.
 
¤ چرا؟
- كار خیلی مشكلی است. تعداد شخصیت‌ها ‌در نامه نگاری، و قالب نامه، دست آدم را در خلق فضاها می‏بندد. دست كم برای من كه خیلی سخت بود و دیگر از این شیوه استفاده نمی‏كنم.
 
¤ از «ازبه» راضی هستید؟
- نه زیاد. فكر می‏كنم خیلی بهتر از این می‏توانست دربیاید. ازبه ماجرای یك خلبان جانباز است. در «ازبه» ، دو ایده پرواز و جانبازی را قصد داشتم به هم نزدیك كنم. این دو خیلی به هم نزدیك نشد. برخلاف «من او» كه من میان خودم، قهرمانان داستانم، و تهران قدیم كه خیلی دوستش می‏دارم، توانستم، یك رابطه عاطفی خیلی خوبی برقرار كنم.
 
¤ به نظر می‏رسد برای تمام كردن ازبه مقداری عجله كرده اید. البته این شتاب در تمام كارهای شما به چشم می‏آید.
- طبعاً اگر وقت بیشتری روی «ازبه» می‏گذاشتم، موفق تر بودم. به رغم نصایح منتقدان راجع به بازنویسی، هیچ وقت اهل بازنویسی نبوده ام، و بازنویسی را در حین اثر انجام می‏دهم. وقتی تای تمت كار را می‏گذارم دیگر فرصت بازنویسی ندارم عمر ما خیلی كمتر از آنست كه فرصت بازنویسی آثارمان را داشته باشیم.
 
¤ اینها كه می‏فرمایید درست، اما نكته اینجاست كه به نظر می‏رسد می‏خواهید خیلی زود اثر را ببندید.
- در دنیا علاوه بر ویراستاری سجاوندی، ویراستاری محتوایی نیز وجود دارد كه در آن بخشی از بار بازنویسی از روی دوش نویسنده برداشته می‏شود. ما در ایران یك چنین چیزی را نداریم. البته من هم زیاد اهل معطل نگه داشتن اثر نیستم. با این حال قسمت‌های ‌پایانی كتابهایم خیلی برایم مهم است. آنقدر مهم كه گاهی شاید اواخر كار یك مقدار تصنعی به نظر آید.
 
¤ در «ازبه» یا من او، خواننده وقتی صفحه آخر كتاب را می‏خواند، گمان می‏كند رمان هنوز 20، 30 صفحه ای كار دارد. آیا منظور خاصی دارید كه خواننده را تشنه اثر و در جست وجوی سرنوشت قهرمانان آن باقی نگه دارید؟
- هیچ منظور خاصی ندارم. این احتمالاً برمی گردد به ضعف نویسنده. دوست ندارم این اتفاق بیافتد. دوست دارم كارم كامل باشد. اهمیت خاص پایان كارها برای من شاید چنین عواقبی را هم داشته باشد. به ویژه در ازبه، دوست داشتم آخر كار ارتباط جانباز با پرواز را بهتر برقرار كنم.
 
¤ گفتید؛ پرواز. حالا برای اینكه بحث كمی از این حالت خارج بشود، كمی راجع به گروهی صحبت كنید كه به هدف ساختن یك هواپیما دورهم جمع شدند و...
- یك گروه خیلی جوان، و بلكه نوجوانی بودند كه دوستی علمی شان از اوایل دبیرستان تا اواسط دانشگاه ادامه داشت و توانستند در یك سیستم بسیار منظم مهندسی، به طراحی هواپیما بپردازند.
 
¤ رهبری گروه تان با چه كسی بود؟
- با یكی از فارغ التحصیلان علامه حلی كه سرش درد می‏كرد برای این كارها. سه نفر بودیم كه كارمان با كمك ایشان برنده جایزه اول خوارزمی شد...
 
¤ چه سالی؟
- 69.
 
¤ چند سال تان بود؟
- 16، 17 سال. قبل از ورود به دانشگاه دست به كار طراحی هواپیما شدیم.
 
¤ رشته شما در دانشگاه چه بود، مرتبط بود با صنعت هوایی؟
- مكانیك. بعد هم هواپیما ساخته شد، با چرخ فرغون و پارچه ی داكرون. بعد از آن رفتیم سراغ ساخت هواپیمایی دونفره و بزرگ تر كه متأسفانه خورد به مزایده‌های ‌دولتی، و چند شركت ایرانی كه یكی از آنها متعلق به اساتید خود ما در دانشگاه صنعتی شریف بود، با ما در این مزایده، رقیب شدند. البته در انتهای كار طی مراسم باشكوهی، بعد از این كه ما رقبا را پشت سر گذاشتیم، یك شركت قزاقستانی، این مزایده داخلی را برد!؟... و ما هم خسته و افسرده، هركدام مان رفتیم یك گوشه عالم. یكی از افراد آن تیم الآن در آمریكا جزو 20 نفر اولی است كه دارند روی «نانو تكنولوژی» كار می‏كنند. دیگری كارگاه تولید قطعات خودرو دارد و آخری هم كارش شده نوشتن. خلاصه دل آن تیم را اگر مسئولین نمی‏شكستند، الآن می‏توانست خیلی كارها بكند.
 
¤ قصد ندارید آن گروه را دوباره تشكیل بدهید.
- آن روز مسئولان این اجازه را به ما ندادند، و امروز، زمان. من مطمئنم از این جور گروه‌ها ‌در ایران زیاد داریم كه در اوج كارشان بر اثر برخی رفتارهای غلط از هم پاشیده شده اند.
 
¤ الآن با رفقایتان درارتباط هستید.
- خیلی زیاد.
 
¤ آثار شما را می‏خوانند؟
- كم و بیش، چرا. ولی آنها در یك محیط كاملاً متفاوت از من كار می‏كنند. با این حال از آنجا كه شروع دوستی ما، در دوران نوجوانی به دور از محاسبات خاص دوستی‌های ‌دوران بعد بود، همچنان پابرجاست.
 
¤ دوستانتان در آن تیم كه به خارج رفته اند، آیا به شما خرده نگرفته اند كه با این وضعیت چرا مانده اید؟
- نه! هركسی كار خودش را دارد. اما واقعیت این است كه نخبگانی كه ایران را ترك می‏كنند در یك شرایط بسیار سخت روحی این كار را می‏كنند. آنها دلشان برای ایران می‏تپد ولی برخی سوءمدیریتها و غلبه كار سیاسی بر كار تخصصی به آنها اجازه ماندن نمی‏دهد. ما در این مملكت مشكل امكانات نداریم. مشكل ما تبعیض است. ما به شایسته‌ها ‌به اندازه شایستگی شان كار نمی‏دهیم. نخبه‌ها ‌را یا رمانده ایم یا خانه نشین كرده ایم. یعنی در جوان ترین مملكت دنیا، منتظریم تا جوان‌ها ‌پیر شوند و پیرها به رحمت الهی بروند، (بازنشستگی كه در كار نیست!) تا به آن جوانهای پیر شده كار بدهیم. جوانی یك فرصت است كه حالا شده است برای ما یك تهدید! این نگاه را در یك مقاله بلند به نام «نشت نشا» نوشته ام كه فكر می‏كنم همین روزها چاپ بشود.
 
¤ سفر بلند خارجی كه رفتید، آمریكا بود، دیگر.
- بله. راجع به این زیاد قصد ندارم صحبت بكنم.
 

¤ شما به خاطر نوشتن «بی و تن» به آمریكا رفتید یا بعد از سفر به آنجا، نوشتن این رمان به ذهن تان رسید؟
- جفتش.

¤ فكر می‏كنم یك فراغتی در بحث به وجود آمد. دوباره برویم سر وقت كتابهایتان. از «من او» بگویید؛ برای نوشتنش، چند كتاب تهران قدیم را خوانده اید؟
- در این باره كتابی نبود كه نخوانده بگذارمش، برای نوشتن این رمان چند ده هزار صفحه كتاب خواندم و البته در این كار فضلی نیست. هركسی شغلی دارد، من هم شغلم همین است، مثل سوادم. خواندن و نوشتن!

¤ برای چه زمان وقوع ماجراها را به «تهران قدیم» عقب راندید و در آن قالب نوشتید؟
- یكی از شاخص‌های ‌مهم هویت، اصالت است، برگشتن به اصل. رجعت.

¤ به نظر می‏رسد نویسنده من او، خیلی به تهران قدیم وابسته است.
- وابستگی من نه به تاریخ است، نه به جغرافیا. وابستگی من به اصالت آدمهاست. به آدم‌هایی ‌كه آن دوره شرایط ظهورشان فراهم بوده و امروز نیست. نسل بسیار مهربان و دوست داشتنی كه متاسفانه در موجاموج سیاست فراموش شده است. ما از تهران قدیم، جز تحلیل كودتای 82 مرداد و یكی دو رخداد دیگر، چه چیز دیگری داریم؟ چرا همه تهران قدیم را مختص چند سیاست پیشه بی ریشه كرده ایم؟

¤ از قالب من او بگویید.
- چیز خاصی ندارم.

¤ این طوری كه نمی‏شود مصاحبه كرد؛ من اگر هرچی بپرسم شما بخواهید تواضع كنید كه باید فاتحه گفت وگو را خواند!
- بحث این حرفها نیست، كتاب، خودش باید حرف بزند.

¤ كتاب كه حرف خودش را زده است، حالا نوبت نویسنده كتاب است.
- قصه‌هایی ‌كه در حین تولید «من او» به وجود آمد، بسیار جذاب تر از خود «من او» است. حاشیه این كتاب مطول تر و خواندنی تر از متن آن است. شاید روزی مجبور باشم آنها را بنویسم. مثلا این كار را دادند برای ویراستاری. ویراستار بعد از چند صفحه ویراستاری، در جایی نوشت، من در عمرم چنین اثر مبتذل و غیراخلاقی ای را به دست نگرفته ام، من را از ادامه كار معذور بدارید!

¤ شاید بخشی از اثر را خوانده بود.
- نه، نه! كلش را خوانده بود. از آن طرف كار بعد از چاپ هم گرفتار بازی‌های ‌چپ و راست شد و مثل گوشت قربانی دوطرف این وسط شروع كردند به آن بد و بیراه گفتن. شاید بیش از 30تا نقد آن زمان نوشته شد كه تقریبا به جز یكی، همه اش منفی بود.

¤ در این نقدهای منفی، یعنی هیچ كدام، كارشناسانه و به دور از حب و بغض نبود؟
- اصولا نقد، چیزی نیست كه نویسنده را آزار بدهد. آن چیزی كه آزاردهنده است، این است كه به بهانه نقد اثر، شخصیت نویسنده را زیر سوال می‏برند. من سر ارمیا رفتم پیش عده ای از بچه‌های ‌جنگ. حالا فكرش را بكن، 20سالم بود. با یك عشقی این كتاب را نوشته بودم و با یك عشق بیشتری، رفتیم پیش اینها. یكی گفت: كتاب تو یك الف بچه، دل خانواده شهدا را خون كرده است! شما قضاوت كنید، آیا ارمیا اینگونه كتابی است؟ البته بگویم كه در اینجا بحث نقد مخاطب مطرح نیست. من به نظر مخاطب، چه بد بگوید، چه خوب بگوید، چه فحش بدهد، چه ندهد، احترام می‏گذارم. چون هم پول برای كار داده، هم وقت. او ناسزایش هم از آنجا كه صادقانه است، به دل آدم می‏نشیند.

¤ برخی شیوه‌ها ‌كه در من او به كار بردید، مثل فصل انگشت و انگشتر یا آن فصلی كه كاملا سفید كار شده بود، كارهای جدیدی بود، بفرمایید...
- همچین جدید هم نیست. اصلا یك كتاب هست كه كلش سفید است، «آنچه مردان از زنان می‏دانند!» نوشته و البته به عبارت ادق ترجمه حضرت استاد صالح علا.

¤ ولی كتاب شما فقط یك فصلش سفید است و این قبلا در جایی دیده نشده. پس لطفا تواضع نكنید و راجع به كارتان توضیح دهید.
- بگویم گفت وگو خراب می‏شود ها!

¤ این همه گفت وگو را خراب كرده ایم، این هم روش!
- قصه فصل سفید اینگونه بود كه فصول «من» را می‏نوشتم از زبان نویسنده و فصول «او» را از دید شخصیت اول. به ترتیب ادامه می‏دادم و رسیدم به این فصل كه باید «علی فتاح» چیزی می‏گفت. دیدم آنجا هیچ حرفی برای نوشتن ندارم. پیش خودم گفتم، حالا می‏روم جلوتر و بعد برمی گردم این را می‏نویسم. تا پایان كار رفتم و هر وقت برگشتم سروقت این فصل، دیدم هیچ حرفی برای گفتن ندارم. برای همین این فصل سفید ماند، به همین راحتی!

¤ فصل قبلش چی؟
- فصل انگشت و انگشتر هم به نوعی نشان دهنده تكرارهای غلط مذهبی است كه نباید ریاضت را به غایت مبدل كرد. برای عده ای همین ریاضت از آنجا كه تبدیل به هدف شده است، به چنین بازی‌هایی ‌هم زیاد تن می‏دهند. ریاضت روشی است برای رفتن از نقطه ای به نقطه بالاتر.

¤ از جوایز «من او» بگویید.
- بزرگترین افتخار این كتاب در این روزگار پرجایزه همین است كه تا به حال هیچ جایزه ای نگرفته است! بعد از دوم خرداد هیچ جایزه ای نگرفتم!!

¤ ظاهرا در ردیف كاندیداهای كتاب سال بود؟
- بالا نیامد. یعنی به داوری ارشاد كه اصولا امیدی نیست، باندبازان بندبازی هستند كه در بسیاری از جوایز داوری می‏كنند و دنبال پسرخاله‌ها ‌و شاگردان حرف گوش كن شان می‏گردند... اما بامزه تر این است كه چند تا از داوران جوایز غیردولتی كه در همین ارشاد هم داور هستند، این طرف و آن طرف گفتند كه اصلا همچنین كتابی را نخوانده اند! این هم روشی است دیگر!

¤ عیبی ندارد، مخاطب جایزه شما را داده است.
- همین است و من این مخاطب را با هیچ جایزه ای عوض نمی‏كنم. همین كه بدون حلقه واسط بتوانیم با مخاطب ارتباط برقرار كنیم، بزرگ ترین هدف است.

¤ در مورد «من او» خیلی‌ها ‌تعبیر «معجزه» را به كار برده اند، حتی آدم‌هایی ‌از طیف مقابل كه در برابر عظمت كار ناچار به اعتراف شدند.
- این خبرها هم نیست! «من او» به هیچ وجه معجزه نیست، پاداش یك زندگی است. من لحظه به لحظه پنج سال از زندگی ام را صرف من او كردم تا مردم در پنج ساعت، آن را بخوانند و لذت ببرند. «من او» چكیده پنج سال زندگی من است، عصاره یك تلاش طولانی.

¤ اصلی ترین حرفی كه می‏خواستید در «من او» بزنید، چه بود؟
- نمی‏شود خلاصه اش كرد. برای این كه اگر می‏شد آن حرف را در پنج خط بگویم، خب، همان را می‏گفتم و نیازی به صرف این همه وقت نبود. اصلی ترین حرف من در من او، كل كتاب است كه دوست داشتم اصالت موجود در گذشتگانمان را برای مردم تصویر كنم. دوست داشتم به مردم بگویم، آنها كه ما فكر می‏كنیم قدیمی و كهنه شده اند، چقدر اصیل و دوست داشتنی هستند.

¤ من او به چاپ چندم رسیده است؟
- زیر چاپ پنجم است (امروز البته ششم).

¤گویا یكی از پرفروش ترین رمان‌های ‌چندساله اخیر بوده است. چه قدر فروش رفته است؟
- حدود 40 میلیون تومان. و البته در دنیا معمولا فروش را به صورت رقمی می‏گویند، چرا كه رمان، وقتی قطورتر می‏شود، فروشش كمتر می‏شود.

¤ در مورد رسم الخط من او، فكر نمی‏كنید جدا نویسی شما كمی افراطی شده است؟
- این تازه اول عشق است، من هنوز سفره جدانویسی را پهن نكرده ام!

¤ یك چیزی هم بدهكار شدیم!
- ]می خندد[ اگر كسی بخواهد جدانویسی را به صورت كامل رعایت كند، آن وقت مثلا باید دانشجو را كه من «دانش جو» می‏نویسم، او «دان ش جو» بنویسد.

¤ لابد برای اینكه «ش» ، شین مصدری است.
- دقیقا، شین مصدری را باید از دان مرخم دانستن جدا كرد.

¤ ولی آقای امیرخانی، شما دیگر صدای همه را درآورده اید. حتی ناشرانی كه در رسم الخط، جدانویسی را رعایت می‏كنند هم در اول كتابهای شما تصریح می‏كنند كه مسئولیتی بابت رسم الخط كتاب متوجه ایشان نیست.
- این تصریح، البته قید خود من هم هست، چون می‏دانم آنها جدانویسی را تا این حدی كه من قبول دارم، قبول ندارند.

¤ مایلیم استدلال شما را درباره این رسم الخط بشنویم، چرا كه به نظر می‏رسد خیلی حرف و حدیثها را به دنبال داشته است.
- امروز ما با خط جدیدی غیر از خط تحریری، یعنی خط ماشینی طرف هستیم. خط ماشینی اقتضائاتی غیر از خط تحریری دارد. بنابراین با گفتن این كه قدما این گونه می‏نوشتند یا انجمن خوشنویسان فلان گفته، اقتضائات خط ماشینی از بین نمی‏رود. امروز همه مطالعه كنندگان، خط ماشینی را می‏خوانند، و طیف كثیری از نویسندگان كه روز به روز بر تعدادشان افزوده می‏شود، با خط ماشینی می‏نویسند. حالا من می‏خواهم بگویم میان خط تحریری با خط ماشینی تفاوتی وجود دارد. در خط تحریری، جدانویسی به زیبایی خط ضربه می‏زند. دیگر این كه در خط تحریری فاصله‌ها ‌به خوبی رعایت نمی‏شود. مثلا فرض بفرمایید: «دانش جو» را می‏شود دانش جو (دانش بجو) هم خواند. اما در خط ماشینی معنای یك كلمه، چیزی است بین دو فاصله خالی یا به قول خودشان «اسپیس» . یعنی چه به هم چسبیده باشد، چه جدا، معنای یك كلمه فاصله بین دو فضای خالی است. پس می‏توان بدون ترس از اشتباه جدانویسی كرد. این چیزی است كه در خط ماشینی، امكان ظهور داشته، و اگر در خط تحریری هم امكان ظهور می‏داشت، ای بسا قدمای ما هم این جدانویسی را مراعات می‏كردند. اما چرا من از جدانویسی استفاده می‏كنم، چون فكر می‏كنم زبان فارسی امروز در هجمه زبان‌های ‌غالب جهان قرار دارد و هر لحظه دارد به سمت نابودی قدم برمی دارد. هر نویسنده ای قبل از هر چیز، وظیفه دارد از زبان فارسی پاسداری كند. به نظر من برای بقای زبان فارسی چاره ای جز لغت سازی نداریم، و برای لغت سازی نیز چاره ای نداریم مگر این كه به بن‌های ‌كلمات دقت بیشتری بكنیم. من به این علت «كنجكاوی» را «كنج كاوی» می‏نویسم كه دانش آموزی كه دارد این را می‏خواند بداند این كلمه از دو پاره «كنج» و «كاویدن» تشكیل شده، تا شاید او هم بتواند با این دو پاره، چند كلمه جدید بسازد.

¤ مسئله ای كه اینجا مطرح است، این است كه طرف مقابل هم همین را می‏گوید یعنی می‏گوید: برای جلوگیری از نابودی زبان فارسی باید جلوی جدانویسی را گرفت، من كه فكر می‏كنم گوشت قربانی این وسط «زبان فارسی» است.
- علی ایحال من اگر تشخیص بدهم در كاری حق با من است، به اندازه اقبالم در ترویج آن می‏كوشم. به این هم قائل نیستم كه ما در ادبیات به بخشنامه‌های ‌حكومتی نیاز داریم، به هر رو آنها نیز به اندازه اقبال و امكانات شان در ترویج حرف شان می‏كوشند. هر قدر اقبال شان كم باشد، امكانات شان زیاد است!

¤ در اینجا مسئله دیگری كه پیش می‏آید این است كه ممكن است در جدانویسی، معنا از كلمه گرفته شده و حتی بعدها معنای دیگری غیر از معنای اصلی پیدا كند.
- حتی اگر معنای یك كلمه آسیب ببیند، منتهی به این قیمت كه با رجوع به بن كلمات مركب، كلمات دیگری بسازیم به نظر من می‏ارزد. ضمن آن كه جدانویسی ارجاع می‏دهد به اصل معنا و معنای اولیه.

¤ ظاهرا شما با كامپیوتر می‏نویسید؟
- بله.

¤ فكر نمی‏كنید اگر به جای كامپیوتر با همین دست می‏نوشتید، دیگر این همه به جدانویسی علاقمند نمی‏شدید؟
- درست است. اما احساس می‏كنم الان وضعیت بهتری دارم، چرا كه دارم با آن خطی می‏نویسم كه مردم می‏خوانند، نه با آن خطی كه مردم، عینا آن را نمی‏خوانند. محصولم را مستقیم می‏بینم. در دنیا هم امروز دیگر كمتر نویسنده حرفه ای هست كه با ماشین ننویسد.

¤ ولی نوشتن با كامپیوتر، هنوز در میان نویسندگان ما جا نیفتاده است. شاید یكی از دلایلش این باشد كه احساسات و قوه تخیل آدم، وقتی با كامپیوتر می‏نویسد، یك جورهایی محدود می‏شود.
- این حرفها نیست. عصب شناسی می‏گوید سیستم عصبی بدن خیلی زود این عادتها را برطرف می‏كند. «گوستاو فلوبر» ، مادام بوواری را در اواخر قرن نوزدهم با ماشین تحریر می‏نویسد. حتما یك چیزی در نوشتن با ماشین هست كه نویسندگان جهان با آن می‏نویسند. من در نوشتن با ماشین، فواید زیادی می‏بینم.

¤ به نظر می‏رسد نویسنده بدخطی باشید، و این هم یكی از آن فواید است!
- ]می خندد[ البته این هم هست. ببینید! شما وقتی دارید با ماشین می‏نویسید، انرژی نوشتن را در پنج انگشت تقسیم می‏كنید و لازم نیست به مچ و دستتان فشار مضاعف بیاورید. فایده دیگر این كه با ماشین، خیلی منظم تر می‏توان نوشت و نویسنده، گرفتاری چرك نویس و پاك نویس ندارد. دیگر این كه تغییر دادن و بالا پایین كردن جملات در خط ماشینی خیلی راحت تر از خط تحریری است.

¤ جنابعالی با چه عادت‌هایی ‌در نوشتن دست به گریبان هستید؟
- این كه با قلم استدلر اروپایی بنویسد یا با كامپیوتر آمریكایی، من فكر نمی‏كنم خیلی در نوع نگرش و نگارش آدم موثر باشد. همه اینها ابزار است. چرا امروز كسانی كه ادعای سنت گرایی در مكانیسم نوشتن دارند، نمی‏روند با قلم و مركب، مطلب بنویسند؟ بهترین وسیله نوشتاری روز برای آنها خودكار و خودنویس و برای من كامپیوتر است. آن چیزهایی كه مربوط به عادت نوشتن است، به دستگاه كه برنمی گردد. به خود آدم برمی گردد. من هم مثل همه نویسندگان یك عادت‌هایی ‌دارم ولی بنا ندارم آنها را بازگو كنم.
...]گفت وگو به اینجا كه رسید آقای امیرخانی در حالی كه دقایقی بود ضمن پاسخ دادن به سؤالات ما با كامپیوترش كار می‏كرد، نقد كیهان را كه ظاهرا یكی از نویسندگان روزنامه نوشته بود، نشان داد[
آن نقدی كه می‏گفتم، این است!

¤حالا چرا جلوی اسم نویسنده را گرفته اید؟
- بدبختی الان یكی از رفقایم است!

¤ ما می‏توانیم به آرشیو روزنامه مراجعه كنیم.
- خواهش می‏كنم این كار را نكنید؛ بحث شخصی نیست. می‏خواهم بگویم در برابر «من او» هجمه‌های ‌آدمیان متعهد بود كه دل ما را شكست.

¤ خب، حالا خیلی دیر نشده. شما از اثرتان در برابر منتقدان دفاع كنید.
- از اثر، خود اثر باید دفاع كند. حتی مخاطب هم نباید از اثر دفاع كند. همین كه پول می‏دهد و وقت می‏گذارد، كافی است، چه رسد به نویسنده!

¤ ولی همین مخاطب كه از اثر شما حمایت كرده، دوست دارد دفاع شما در برابر منتقدان را ببیند. چرا كه مشاهده می‏كند كتاب مورد علاقه اش با بی مهری روبرو شده و حتی از خود صاحب اثر هم خبری نیست.
: قبل از این كه جواب شما را بدهم بگذارید یك اصل را بگویم. اگر دیدید در این مملكت كسی كاری كرد و جناح‌ها ‌هیچ عكس العملی نشان ندادند، بدانید كار طرف ارزشی نداشته، اگر یك جناح تقدیر كرد و یك جناح حمله كرد، بدانید كار، سیاسی بوده، و اگر هر دو جناح، حمله كردند، بدانید كار، كار باارزشی بوده. این از این و اما در مورد من او، وظیفه من نوشتن بود كه نوشتم. دفاع از اثر برعهده آنهایی است كه رمان را خوانده اند و آن را موفق یافته اند. اگر خیلی‌ها ‌كار هنری را فرزند آدم می‏دانند، رمان هم حاصل وصلت روح القدس با هنرمند است. خداوند به حضرت مریم، وقتی وی را به دنیا آورد، فرمود: «تو دیگر روزه سكوت بگیر و بگو» فلن اكلم الیوم انسیا!» یعنی بگذار فرزندت حرف بزند. قصه، هم همین وضعیت را دارد. قصه، خودش باید حرف بزند؛ هیچ مریمی حق ندارد از عیسایش دفاع كند، عیسی، خود باید مدافع خود باشد؛ ولو اینكه كودك باشد، ولو اینكه كوچك باشد.

¤ ولی مریم پس از طی دوران سكوت، به دفاع از فرزند خود، عیسی پرداخت و او را تنها رها نكرد؟
- حالا من نمی‏خواهم بحث كنم؛ عیسای من خودش باید مدافع خویش باشد. عیسای من اگر ارزش دفاع كردن دارد. بگذار حواریونش از او دفاع كنند. شاید تنهایی این روزهای من او به خاطر غفلت دوستدارانش باشد. در این قسمت ماجرا، گناهی متوجه من نیست. گناه، متوجه روابط حزبی و محفلی حاكم بر جریان نقد ادبی است. منتقد ادبی با 50 سال سابقه كار باید نقش یك مرجع را بازی كند كه وقتی گفت فلان كتاب را بخوانید، حداقل دهها هزار نفر به خواندن اثر ترغیب شوند. الان كدام منقد ادبی ما می‏تواند همچین ادعایی داشته باشد؟

¤ یكی از ویژگی‌های ‌آثار شما این است كه از اقشار غیرمتعهد و ناهمخوان با نظام هم مخاطب داشته است.
- من برای طیف خاصی نمی‏نویسم. به اندازه یك سر سوزن هم برایم مهم نیست كه مخاطبم علاقمند به انقلاب است یا نیست. مخاطب من كسی است كه به زبان فارسی، تكلم می‏كند؛ همین. این تنها ویژگی ای است كه برای مخاطبم می‏شناسم. بماند كه موقع نوشتن به هیچ وجه در صدد فریب مخاطب نیستم كه چه، یا چگونه بنویسم كه او خوشش بیاید. من، فكر و هنر خودم را عرضه می‏كنم و مقید هستم این دروغی را كه می‏خواهم با نام داستان یا رمان بیافرینم، راست باشد. دوست دارم با فریاد به مخاطب بگویم؛ كه من در دروغی كه دارم برای تو می‏نویسم، صادق هستم و تنها به چارچوبهای ذهنی و هنری خودم، متعهدم. پس من اگر برای ضدانقلاب هم می‏نوشتم، باز صداقت را رعایت می‏كردم. دین در نویسنده هست، در نوشته نیست! اما آزادگی چیزی است كه هم باید در نویسنده باشد و هم در نوشته!

¤ حالا كه یك جورهایی بحث دوباره به «من او» برگشت، بفرمایید چرا در من او از میان سرزمین‌های ‌دوران جنگ، «ماووت» را برگزیدید؟
- من همیشه تصویر یك شهیدی در ذهنم هست...

¤ راستی شما در جبهه بوده اید؟
- جواب نمی‏دهم (اما جواب منفی است).

¤ نگویید مصاحبه خراب می‏شودها.
- بگویم هم خودم خراب می‏شوم!

¤ داشتید می‏گفتید.
- بله. آن تصویر، تصویر یك شهیدی بود كه در «ماووت» یخ زده بود. همیشه این تصویر در ذهنم هست. نمی‏دانم؛ شاید خواسته باشم یك جوری ادای دین كرده باشم.

¤ میان گمنامی این شهید در من او با ناشناخته ماندن آدمیان تهران قدیم، رابطه ای هست؟
- یقیناً بی ارتباط نیستند؛ جز این است كه شهدای ما، فرزندان صالح همان آدمیانند؟ جز این است كه هر دو، كه از یك گوشت و پوست و استخوان اند در گمنام بودن هم مثل هم اند؟
جز این است كه ساكنین تهران قدیم، هم آرزو داشتند چونان شهدای گمنام در نظامی زندگی كنند كه نام اسلام را با خود به همراه دارد؟ و جز این است كه آنها هم آرزو داشتند مثل اینان شهید بشوند؟
البته من نمی‏خواهم توجیه گر اقدامات غلط برخی مسئولین باشم كه متاسفانه به پای اسلام نوشته می‏شود. بلكه می‏خواهم بگویم تمام عشق «علی فتاح» به این است كه به جای یك شهید گمنام، تشییع و دفن شود ولو به اشتباه!

¤ یك نكته هم من بگویم. جنابعالی قبل از نوشتن من او، پیرامون تهران قدیم مطلب خوانده بودید، اما برخی از دوستان ما كه «من او» را خوانده اند بعد از مطالعه این رمان، علاقه مند شده اند كتبی هم راجع به تهران قدیم مطالعه نمایند تا به آن فضا بیشتر ملموس شوند.
- خوشبختانه خواندن رمانی در محدوده زمانی و مكانی تهران قدیم بیش از هر گروه سنی در میان جوانان با استقبال روبه رو شده است. خود من این امید را نداشتم كه كتاب از میان جوانان، خواهان داشته باشد.
اما دقیقتر اگر بگویم، بازگشت به اصالت، مهمترین عامل احیای هویت است. منظور من از تهران قدیم، می‏تواند اصفهان قدیم، شیراز قدیم، یا حتی یك روستای قدیمی باشد. منظور من از قدیمی بودن اصالت است. گذشته ای است كه هرچقدر كه كهنه تر می‏شود، قیمتی تر می‏شود؛ گویی عتیقه تر می‏شود. هیچ تیشه ای نمی‏تواند تمدن و فرهنگ ما را با وجود چنین ریشه ای خراش دهد.

¤ هفت كور؟
- اینها از اول كور بودند اما هفت تا نبودند، جنب هم نمی‏خوردند! بعدتر سیر تحولی خودشان را پیدا كردند و به حركت درآمدند. از اینها گذشته من دویست صفحه نوشته بودم كه بعد این هفت كور به ذهنم رسید. بیش از این اجازه بدهید چیزی نگویم. چرا كه سبب بسته شدن فضای ذهنی خواننده می‏شود. بگذارید هر مخاطبی با برداشت‌های ‌خودش صفا كند؛ من حق ندارم با گفتن ریز ماجرا، مراد و منظور خودم این حق را از او بازستانم.

¤ برویم سراغ «داستان سیستان» ، از طرف بیت «آقا» به شما گفتند یا...
- بلیت زاهدان را گرفته بودم و بعد به طور كاملاً اتفاقی با رهبر انقلاب همسفر شدیم، ایشان هم می‏رفتند زاهدان! آن قدر داستان نوشته ام كه بفهمم این باورپذیر نیست. پیش زمینه سفر را در اول «داستان سیستان» توضیح داده ام...

¤ اینها درست بفرمایید چه كسی شما را از این سفر مطلع كرد؟ چه كسی شما را دعوت كرد؟
- نه! این را نمی‏توانم بگویم.

¤ حالا شما از این می‏ترسید كه مصاحبه، خواندنی تر شود؟.. اسرار محرمانه نظام كه نیست؟
- بنویسید از مسئولان بیت یا... نه! بهتر است بگوییم از نزدیكان رهبر با ما تماس گرفتند و گفتند در این مسافرت‌هایی ‌كه رهبر به شهرهای مختلف می‏روند، عملاً برگهایی از تاریخ، نانوشته می‏ماند و تنها نگاه رسمی و كلیشه ای رسانه‌ها ‌اخبار این سفرها را پوشش می‏دهد.
همان موقع وقتی راجع به كار فكر كردم، دیدم چنین مسافرتهایی می‏تواند حاشیه‌هایی ‌حتی قشنگ تر از متن داشته باشد. به هر ترتیب نگارش این حاشیه ها، وظیفه ای بود كه افتاد روی دوش این قلم.

¤ این پیشنهاد را تدریجی و در تماسهای مختلف به شما دادند یا فی البداهه بود؟
- فی البداهه بود.

¤ چه احساسی داشتید؟
- فكر می‏كردم این حاشیه‌ها ‌را نمی‏شود نوشت... ولی اگر بشود كار باارزشی می‏شود.

¤ ترسی نداشتید؟
- از چه بابت؟

¤ از اینكه یك وقت نتوانید از پس كار بربیایید.
- راستش را بخواهید، نه! من یك نویسنده هستم و تمامی اقالیم قلم به من مربوط می‏شود. گرفتن یا نگرفتن كار البته به من دخلی ندارد، اما نوشتن وظیفه من است. این مشكل عده ای خاص است كه خیال می‏كنند ورود نویسنده در برخی اقالیم، ممنوع است. در آمریكا، «اولیور استون» كه یك كارگردان سینمایی و مستندساز تاریخی است، با یك دی وی كم به كوبا می‏رود و از زندگی دشمن تاریخی آمریكا، فیدل كاسترو، مستند تهیه می‏كند. هیچ كس هم نمی‏گوید كارش سیاسی بوده. اگر هم كسی بگوید، استون برای این ادعا هیچ ارزشی قائل نیست. چرا كه او كار حرفه ای اش را انجام داده است. در مورد ما كه حتی این حرفها هم نیست؛ ما كه خودمان را فرزند انقلاب می‏دانیم. حتی فارغ از تعلق خاطرم به انقلاب، به عنوان یك نویسنده باید از این فضا بهترین استفاده را می‏كردم. در این سفر هم باز مهمترین چیزی كه با خودم عهد كردم این بود كه دروغ نگویم و دوست داشتم كار ولو اینكه قابل چاپ نباشد، راست باشد.

¤ پس تمام اتفاقات داستان سیستان مستند هستند.
- و هیچ اتفاقی هم حذف نشده.

¤ چیزی حذف نشده؟
- هیچ بخش كار، سانسور نشد. اصلاً این شرط من بود. البته من نگران چاپ شدن یا چاپ نشدن كار نبودم. من نگران بودم كه مبادا دروغ بگویم. تمام همم این بود كه این برگ تاریخ را صادقانه بنویسم ولو تنها پیش خودم بماند.

¤ افرادی كه به شما پیشنهاد این كار را دادند، لابد از نظرات آقا در مورد آثار شما هم حرفی زدند؛ چه گفتند؟
- نمی‏دانم و نمی‏گویم؛ خیلی از كسانی كه ما را پایین كشیدند، از ارزش‌ها ‌مایه گذاشتند.لااقل بگذارید ما برای بالا كشیدن خودمان از ایشان مایه نگذاریم.

¤ اقبال مخاطب چطور بود؟
- فقط در یك قلم، «انتشارات قدیانی» در نمایشگاه، دو هزار جلدش را فروخت و از این نظر جزو چند كتاب پرفروش نمایشگاه بود.

¤ الان به چاپ چندم رسیده؟
- زیر چاپ هشتم است.

¤ با احتساب خریدهای دولتی؟
- خرید دولتی را ارشاد در مورد همه كتاب‌ها ‌انجام می‏دهد. اما به هر صورت كتابی است كه در كتابفروشی‌های ‌انقلاب می‏فروشندش.

¤ شیوه نوشتن به چه طریق بود؟
من در سفر مدام نت برمی داشتم، و بعد از سفر، خیلی زود نتها را كه نزدیك 50 صفحه بود، پرو بال دادم و كامل كردم.

¤ در اثر فراموشی یا به هر علت دیگری، جایی نشده كه به تخیل تان میدان بدهید؟
- اصلاً. حساسیت كار جوری بود كه متأسفانه اصلی ترین سلاح كه تخیل بود، در اختیارمان نبود. اسامی خاص و حقیقی مجبورم می‏كرد كه در بطن حوادث راست بنویسم!

¤ «داستان سیستان» دفاعی غیرمستقیم و در عین حال بسیار مؤثر از ولایت...
- اشتباه منطقی دارد این جمله! ما چه كاره هستیم كه بخواهیم دفاع كنیم از ولایت؟ اولاً من آدم این كار نیستم! در ثانی این ولایت فقیه است كه قرار است مدافع و حامی ما باشد. متأسفانه بسیاری با كارهایی كمتر از این، شئون ناموجهی برای خود درست كرده اند! نگاه من در این سفر به رهبر، همان نگاه عامه مردم به ایشان است. نه نگاه دوستداران دو آتشه، و نه نگاه مخالفان بی ریشه. من سعی ام بر این بوده كه مردم عادی را كه هرگز برایشان فرصت چنین سفری فراهم نمی‏شود، همسفر رهبر كنم. ما باید از این زاویه نگاه كنیم. دفاع از چیزی لازم است كه در معرض خطر باشد- خطر به معنای ضعف ذاتی. نظام ولایت فقیه به اینچنین دفاعی نیازی ندارد و ما نیز بهتر است به جای دفاع از رهبر، ببینیم عملكردمان، نوشته مان، رفتارمان، گفتارمان، چند درصد بر حامیان انقلاب اضافه كرده، یا چند درصد از دوستان انقلاب، كاسته است. در داستان سیستان از همان زاویه، شأن رهبر را حفظ كرده ام كه توده مردم حفظ می‏كنند؛ درست مثل همانها كه رهبر را در اوج حریت دوست دارند. نه از زاویه القاب كلیشه ای، و عناوین رسمی. از اینها گذشته، شأن و جایگاه رهبری در نظام ما با یك نوشته، بالا و پایین نمی‏آید. خواننده، هم اگر با این كتاب، راه آمده، برای این است كه دیده نویسنده فارغ از اینكه چه نوشته و چگونه نوشته، دارد راست می‏گوید. در غیر این صورت اگر بفهمد یك جا نویسنده دارد دروغ می‏گوید، با لگد كتاب را پرت می‏كند آن طرف. مردم كه با كسی تعارف ندارند؛ این خیلی روشن است. با همه این احوال داستان سیستان برای من نوعی راه رفتن روی لبه مرز بود. آنقدر مردم از سفرهای اینچنینی، اخبار رسمی خوانده بودند، كه فكر نمی‏كردم بشود، زوایایی دیگر از این گونه سفرها را برایشان بازگو كرد. كار نویی بود كه انجام دادنش محال می‏نمود، و تازه، معلوم نبود مردم، چقدر با این كار نو كنار بیایند. نكته دیگری كه یادم آمد این است كه برخلاف خیلی جاها كه ادعا می‏كنند انتقادپذیرند و در واقع، هیچ انتقادی را نمی‏پذیرند، در این سفر به انتقادات آدمهایی از جنس من به خوبی توجه می‏شد و می‏دیدیم انتقادی كه كرده ایم، در عمل، تغییری را در جهت مثبت به همراه داشته است. حتی در حد تنبیه و تعویض فلان مسئول... این در حالی است كه ما 20 دفعه با همین آقایان مسئولان درجه دو جلسه داشتیم كه فلان كار به صلاح نیست، انصافاً حق هم با ما بوده است، ولی انگار نه انگار.

¤ لابد برای این است كه مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‏گنجد!
- ] می‏خندد[

¤ از این جمله بگویید؛ به گمانم عین این جمله در نهج البلاغه هست.
- عین این جمله نیست. فرق دارد. من دنبال یك ترجیع بند می‏گشتم كه بین بخش‌های ‌مختلف داستان، یك ارتباطی برقرار كند. این جمله به ذهنم رسید، و منظورم هم این بود كه مؤمن در چارچوب‌های ‌رایج تمدن‌های ‌غالب نباید بگنجد.
این چارچوبها، چارچوبهای ذهنی و دینی مؤمن نیست. بلكه چارچوب‌هایی ‌است كه ما از تمدن‌های ‌مختلف اخذ كرده ایم.

¤ «داستان بم» را كی می‏نویسید؟
- چطور مگر؟

¤مگر با آقا به «بم» سفر نكردید؟
- جل الخالق! این را شما از كجا فهمیدید؟

¤ دم تان گرم دیگر؛ مثل اینكه ما را دست كم گرفته اید!
- معلوم نیست. البته شاید طراوت داستان سیستان را نداشته باشد. چرا كه من تا حدودی با زیر و بم و پیچ و خم سفر رهبر آشنا شده بودم و شاید آن زاویه نگاه مردم عادی را دیگر نتوانم، همان طور كه هست بیان كنم. مثلاً در داستان سیستان صفحه به صفحه از محافظان ایشان انتقاد كرده ام، اما در بم، یك جورهایی نگران سلامت ایشان شده بودم و قاتی دو تا و نصفی محافظ ایشان شده بودم!

¤ این هم، جور دیگری خواندنی می‏شود. خود همین كه الان گفتید، خیلی قشنگ است... خب! وقت كم است می‏ترسیم برخی حرفها ناگفته بماند؛ یك حرفهایی راجع به جریان نقد ادبی باقی ماند؛ وارد این موضوع بشویم.
- مردم ما نسبت به جریان نقد ادبی بی اعتنا هستند و نقد ادبیات داستانی كمترین تأثیری روی مردم ندارد. نیز نویسنده‌هایی ‌موفق بوده اند كه بی اعتنا به جریان نقد ادبی، خود به طور مستقیم با مردم ارتباط برقرار كرده اند. من هم سعی ام بر این است كه جزو همین نویسنده‌ها ‌باشم، و همچون مخاطبانم اعتنایی به این جریان نداشته باشم. اینكه چرا این اتفاق افتاده، به نظر من برمی گردد به اینكه ما علی رغم تعدد رسانه‌های ‌فرهنگی، در زمینه آدم‌های ‌فرهنگی با قحط الرجال مواجه هستیم، و در این باره، تعداد رسانه‌های ‌مان از آدم هایمان بیشتر است. لذاست مجبور شده ایم آدمهایی را از بیرون وارد این عرصه بكنیم. این آدمهای وارداتی قرار بوده خلأ آدمهای فرهنگی را پر كنند اما از آنجا كه اصیل نیستند، خود مبدل به یك معضل بزرگتری شده اند. هر آدمی را كه پیدا كردیم، به عنوان منتقد ادبی آوردیم در رسانه مان. اتفاقی كه افتاده این است كه یك گروهی آمده اند كه من اسم اینها را می‏گذارم «واتو واتوها» . واتوواتوها گرچه مشغول به كار در نهادهای فرهنگی هستند اما خودشان آدمهای فرهنگی نیستند.

¤ اینها آمده اند یا عده ای اینها را آورده اند؟
- بهتر است بگوییم آمده اند. چرا كه اگر بگوییم آورده اند، باید بگوییم این جناح سیاسی آورده یا آن جناح در حالی كه ما می‏بینیم واتو واتوها در روزنامه‌های ‌هر دو جناح مشغول هستند. این‌ها ‌بچه‌های ‌خیلی جوانی هستند كه در ادبیات، آزموده نشده اند. یعنی جایی نبوده كه شایستگی خودشان را به اثبات برسانند. اینها بدون هیچ امتحانی، و بعضاً بدون هیچ لیاقتی، وارد این عرصه شده اند و حالا شروع كرده اند به كار كردن.
واتو واتوها به دلیل نداشتن تخصص كافی، باعث ازدیاد بدبینی مخاطب به جریان نقد ادبی شده اند. مثلاً اگر یكی از این واتوواتوها یك كتابی می‏نویسد، واتوواتوهای تمامی روزنامه ها، شروع به نقد و معرفی این كتاب می‏كنند، و یك وقتهایی دیده شده تعداد این معرفی ها، از فروش آن كتاب بیشتر می‏شود! برخی اوقات هم، واتوواتوها كتابی را معرفی یا نقد كرده اند كه خود، آن را نخوانده اند! این اتفاقی است كه دارد می‏افتد. معنی ندارد درروزنامه‌هایی ‌با تیراژ بالای 100هزار تا كتابهایی نقد شود كه حتی صد نسخه اش هم فروش نرفته است. این بیانگر این است كه یك جای كار ایراد دارد. مگر می‏شود كتابی را در 100 یا 200هزار نسخه كاغذی معرفی كنید، اما از میان تعداد آدمهای فراوانی كه این اعلان را دیده اند، فقط 10نفرشان بروند این كتاب را بخرند! اینكه معرفی و جریان نقد تاثیری در فروش ندارد، گویای این قضیه است كه واتو واتوها علی رغم جابه جایی در رسانه‌ها ‌و روزنامه ها، آدمهای كم تاثیری هستند. اگر بخواهیم به كاركردهای دیگر واتو واتوها نگاه بكنیم، می‏بینیم كه این آدمها به دلیل غیر اصیل بودن، هیچ وقت به بوم خودمان وفادار نیستند. لذاست كه شما می‏بینید چقدر درباره كتاب‌های ‌مربوط به ادبیات مهاجرت كه به غلط ادبیات در تبعید هم می‏خوانندش، نقد دارد چاپ می‏شود.
خوب است عده ای از دانشجویان علاقمند به این مباحث یك آماری بگیرند كه چند تا كتاب داستانی در داخل چاپ می‏شود، چند تا در خارج. این نسبت را پیدا بكنند، بعد ببینند چرا نقد كتابهای ادبیات مهاجرت در روزنامه‌های ‌ما بیشتر است. اصلا فكر نكنید دلیل این كار، كیفیت بهتر آثار چاپ شده در خارج است، چرا كه كمتر نویسنده نخبه و موفقی بوده كه به خارج رفته باشد.
برخلاف خیلی از كشورهایی كه در آنها انقلاب شده، در ایران، نویسندگان، به خصوص نویسندگان موفق، كمتر به خارج رفته اند و می‏بینیم كه جریانی قوی از اپوزیسیون فرهنگی ما هنوز در داخل كشور زندگی می‏كنند و آنها حالا حداقل به این معنی، آدمهای اصیلی هستند.

¤ پس چرا این همه نقد آثار چاپ شده در خارج، زیاد است؟
- اصلا مساله زیرزمینی سیاسی در كار نیست. دلیلش ساده است: چون واتو واتوها خیلی دوست دارند برای یك بار هم كه شده با دعوت نامه یكی از این نویسنده‌ها ‌یك سفر خارج از كشور بروند! من پیشنهاد می‏كنم وزارت محترم ارشاد یك بلیت سیر و سفر «آنتالیا» برای اینها بگیرد كه از همین میدان آرژانتین لااقل یك تركیه بروند، برای اینكه آن چیزی كه اینها می‏خواهند از غرب بفهمند، بهترش در آنتالیای تركیه وجود دارد!

¤ بخشی از مشكل ما وجود این آدمها و جریان سازی آنهاست. ادبیات مهاجرت جز دو سه اثر خوب كه خود ما هم آنها را نقد كرده ایم، چیز دندانگیر دیگری ندارد كه این همه اینها روی آن كلید كرده اند.
- اینكه ادبیات فارسی در خارج از كشور، در مطبوعات داخلی، این همه در بوق می‏شود، اصلا شاید به آن معنی هم دلیل سیاسی نداشته باشد و تنها ناشی از این باشد كه واتو واتوها دوست دارند همچنانكه خیلی زود و بدون كمترین هزینه، به متنفذان ادبی كشور تبدیل شده اند، همانطور بدون دردسر هم به سفرهای خارجی بروند. نمی‏دانم گفتم یا نه كه واتو واتوها یك پای هویت شان همواره لنگ می‏زند و به عبارت بهتر غیر اصیل هستند. غیر اصیل، نه به این معنی كه شهرستانی اند یا... نه اصالت ربطی به شهر و روستا ندارد، اصالت یعنی افتخار به پیشینیان و گذشتگان یا لااقل نبریدن از ایشان.

¤ در هر صورت برای بهبود بخشیدن به اوضاع جریان نقد ادبی، یكی از كارهای مصداقی، بیرون انداختن واتو واتوهای غیرفرهنگی از نهادها و ارگانهای فرهنگی و همچنین از بخشهای فرهنگی روزنامه هاست. بیرون انداختن واتو واتوها می‏تواند كار مسئولان روزنامه‌ها ‌باشد. بگذریم كه حقیر فكر می‏كنم كمی درباره واتو واتوها و دامنه اثرگذاریشان بر نقد ادبی دچار اغراق شده اید.
- مدیران مسئول و سردبیران رسانه‌های ‌ما آنقدر درگیر كارهای اجرایی و سیاسی هستند كه از وجود واتو واتوها در بخش فرهنگی روزنامه‌ها ‌غافل هستند.
نگاه كلان، این را باید بفهمد. خود شما هم كه مشغول كار روزنامه هستید، به دلیل كثرت كار، متوجه عمق كار واتو واتوها نمی‏شوید. ما كه از بیرون قضیه را نگاه می‏كنیم به راحتی می‏بینیم كه واتو واتوهای كوچك، چه تاثیر مخربی بر جریان نقد ادبی گذاشته اند. بخش ادب و هنر روزنامه‌ها ‌را باید از وجود واتو واتوها پاك كرد. با این كار، گام مهمی در سالم كردن فضای نقد در جامعه ادبی برداشته ایم. البته مردم واتو واتوها را به خوبی شناخته اند و می‏بینیم بهترین برخورد را با این جماعت دارند؛ بی اعتنایی محض به جریان نقد ادبی. برای برگردان این اعتماد، چاره ای نیست مگر اینكه مسئولان، جای آدم‌های ‌اصیل را با واتو واتوها عوض كنند و آدمهایی را در بخشهای فرهنگی جراید بگمارند كه غیرمحفلی باشند. یعنی شجاعت این را داشته باشند كه انتقادات ادبی شان را هرچه هست، درست یا نادرست بدون تاثیرپذیری از محفل‌ها ‌بیان كنند.

¤ این واتو واتوها در حوزه هنری هم ممكن است وجود داشته باشند؟
- پاتوقشان بیشتر در روزنامه هاست. اما چرا، در حوزه هم می‏توان رد پایی از اینها پیدا كرد.

¤ حاضرید به این بهانه به نقد حوزه هنری بپردازیم.
- حوزه هنری مشكلش در ساختاری است كه بر مبنای اقتصاد شكل گرفته است. حوزه به عنوان نهادی كه همواره سوبسید بگیر بوده است، نمی‏توانسته و نمی‏تواند منشأ اثر اقتصادی باشد. ما آمدیم و گفتیم حوزه باید از نظر مالی، مستقل و خودگردان باشد و روابط واحدها با همدیگر باید به صورت مستقل تعیین بشود. این مباحث بزرگترین مشكلی بود كه در یك دوره حوزه با آن مواجه بود و طوری هم نبود كه با رفتن آقای زم و آمدن آقای بنیانیان، مشكل حل بشود. ساختار حوزه باید عوض بشود. تفكیك واحدها یكی از بزرگترین ضربه‌ها ‌به پیكره حوزه بود.امروز نیاز هست كه واحدها برای هم تور معرفی بگذارند و این یعنی گسیختگی جبهه هنر انقلاب. در اوایل دهه شصت تعداد هنرمندان بیشتر بود اما تعداد كارمندان اداری كمتر، كارهای درخشانی هم صورت گرفته بود. امروز قضیه كاملا معكوس شده است!

¤ شما در حوزه چه كاره هستید؟
- درواقع هیچ كاره، تنها مسئولیت سردبیری «سایت لوح» با من است. wwwlouhcom پروژه ای است كه واحد ادبیات به گردشش كمك می‏كند و تا به حال نیز در مسائل محتوایی هیچ مشكلی با حوزه نداشته ایم. یعنی شكر خدا كسی امر و نهی نكرده است و آزادانه طبق نظر هیات تحریریه كار كرده ایم.

¤ به جز نویسندگی...
- نه چند سالی است كه دیگر برای نوشته هایم هم وقت كم می‏آورم.

¤ پولی كه از بابت نوشتن به دست می‏آورید، كفاف زندگی را می‏دهد؟
- به هرحال سخت است. ضمن این كه من ده سال سابقه كار دارم! از طرفی خوش اقبال هم بودم. برای این كه یك نویسنده، فقط با نوشتن، امرار معاش می‏كند، سالیان درازی باید با ریاضت زندگی كند.

¤ از رمان در دست كارتان بگویید، «بی و تن» .
- مهمترین شاهرگ گردن در عربی «وتین» است. «وتن» یعنی آن رگ را زدن، قطع الوتین! اما واقعیت امر این است كه این اسم هیچ ربطی به این چیزهایی كه من گفتم ندارند! باید كتاب را خواند تا پی به منظور نویسنده برد.

¤ چقدر از كار، پیش رفته.
- در زمینه نت‌های ‌كار خیلی جلو رفته ام، و بالای 500، 600 صفحه نت برداشته ام. حالا تا این نت‌ها ‌به تنه داستان تبدیل بشوند، زمان زیادی خواهد برد.

¤لابد كار قطوری خواهد بود.
- سعی ام بر این است كه بیش از 200، 300 صفحه نشود. كتاب 300 صفحه ای، در عالم اقتصاد، كالای مناسبی برای توزیع است!، البته «من او» را هم كه می‏نوشتم، فكر نمی‏كردم بیش از 150 صفحه بشود!

¤ به خصوص كه برای «بی و تن» فقط 600 صفحه نت برداشته اید!
- همه نت‌ها ‌را كار نمی‏كنم، برخی از نت‌ها ‌فقط در ساختن حواشی به كار می‏آیند.

¤ در «بی و تن» دنبال چه هستید؟
- دنبال هویت ایرانی هستم در مواجهه با تمدن غرب. من به جای این كه بیایم هویت ایرانی را در خیابان‌های ‌مركزی تهران دنبال كنم، رفتم هویت ایران را در ایالات متحده دنبال كردم تا خانه در كنار آتشفشان بنا كرده باشم. به نظر من برای شناخت هویت ایرانی باید به جایی برویم كه بیشترین فشار و هجمه از آنجا نثار هویت ایرانی می‏شود. اگر بخواهیم هویت ایرانی را در مسجد و حسینیه پیدا كنیم، مشكل این است كه معلوم نیست در مواجهه چه جوری جواب می‏دهد، ولی اگر رفتیم در بطن تمدن غرب و در متن مدعی این تمدن، در پایتخت تمدن غرب، دنبال هویت ایرانی گشتیم، كار سنگین تری را انجام داده ایم.

¤ نگفتید نیت اصلی تان از سفر به آمریكا چه بود، نوشتن این كتاب؟
- من كارم نوشتن است. البته این طوری نیست كه هر جا بروم، بخواهم قصه آنجا را بنویسم. آمریكا رفتم تا آنجا را ببینم. اصولاً هر مسافرتی برای من در حكم تجربه ای است برای بهتر نوشتن.

¤ چرا آمریكا را برای شناخت تمدن غرب انتخاب كردید؟
- در روزگاری كه برای اروپایی‌ها ‌هم، آمریكا تصمیم می‏گیرد، من ترجیح دادم به جای استخر برای شنا به دریا بروم. ناگفته نماند كه خیلی خوشحالم كه جمهوری اسلامی و هویت ایرانی، دشمنانی مثل آمریكا دارد. خیلی خوشحالم كه دشمنان كوچكی نداریم. برای این كه دشمن كوچك، همت آدم را كوچك می‏كند.

¤ از «نشت نشا» بگویید.
- «نشت نشا» را معادلی گرفتم برای «فرار مغزها» و مهاجرت «نخبگان» . نشت به نسبت فرار كه بار منفی دارد، و مهاجرت كه بار مثبت، كلمه مناسب تری است، ضمن آن كه عیب ظرف را نیز نشان می‏دهد. از آن طرف مغز و نخبه هم تعریف دقیقی نیستند برای همه آنها كه می‏روند. می‏توانیم این را بگوییم كه اینها كه رفته اند، همه شان مصداق نشاهایی هستند كه ما در این مملكت زده بودیم تا از آنها محصول بگیریم، اما امروز اینها دارند نشت می‏كنند. در این مقاله بلند، سعی كرده ام نگاهی غیر رسمی و غیر كلیشه ای داشته باشم، به پدیده فرار مغزها.

¤ بفرمایید مهمترین دلایل موفقیت شما در ادبیات داستانی چه بود؟
- كار مهمی نكرده ام. تنها از فضاهای خالی بهره برده ام.

¤ سیدمهدی شجاعی شما را بهترین نویسنده حال حاضر كشور می‏دانند، بفرمایید نظر شما راجع به ایشان چیست؟
- من آقای شجاعی را خیلی كم دیده ام. بخشی از ارتباط ما برمی گشت به مجله نیستان. با این حال فكر نمی‏كنم دیدن یا ندیدن افراد خیلی بر عمق آشنایی‌ها ‌و دوستی‌ها ‌تاثیر داشته باشد. محبت برخلاف آن كه می‏گویند به چشم است، به چشم نیست. پل واسط میان آقای شجاعی و من آثار ایشان بوده، كه همیشه بر من و نوشته هایم و این كه چه و چگونه بنویسم مؤثر بوده است. نظر ایشان هم البته نادرست است! لابد برای این است كه مردان بزرگ اشتباهات بزرگ می‏كنند!

¤ به جز آقای شجاعی، چه نویسندگانی روی شما تأثیر داشته اند؟
- از غربی‌ها ‌تولستوی كه اگر صنف ما پیامبر داشت، قطعاً پیامبرمان بود! بعدتر كالوینو و گاری و گیتربورگ و... و از داخلی‌ها ‌هم بگذار از جلال بگویم و شهید آوینی و...

¤ در مورد شهید آوینی كمی توضیح بدهید.
- این مستندساز درجه یك را برخی از شاگردان فردید ندیده، قصد دارند به متفكری درجه دو تبدیل كنند. شهید آوینی را باید با نوشته‌های ‌معرفتی اش شناخت و نوشته‌های ‌جدلی اش را البته تنها باید خواند چرا كه در برخی جاها خیلی هم پایه‌های ‌محكمی ندارند.

¤ البته واقعیت این است كه روایت فتح به ایشان فرصتی برای بازنویسی نوشته‌های ‌جدلی شان نداد.
- این هم هست. ضمن این كه نشر گسترده برخی از یادداشت‌های ‌جدلی یا شخصی ایشان را ظلم به ایشان می‏دانم. آوینی اگر می‏خواست، این امكان را داشت كه نوشته هایش را چاپ كند.

¤ شهید آوینی را از نزدیك دیده بودید؟
- دو سه باری دیده بودم. اما یك سخنرانی ایشان را در تالار اندیشه هیچ وقت فراموش نمی‏كنم. از چپ و راست، از سیاسی و فرهنگی، تمام كسانی كه آنجا بودند، فقط كم مانده بود آوینی را هو كنند. او صحبت می‏كرد و حضار كه عمدتاً از دولتمردان و اهل فرهنگ و همین متنسكان متعهد بودند، مسخره اش می‏كردند كه، برو بابا چی داری می‏گویی؟

¤ جالب است! همین‌ها ‌بعداً وارثان خون او شدند.... نوشته‌های ‌تان بوی «جلال» هم می‏دهد.
- داستایوسكی در جایی گفته بود، همه ما از زیر شنل گوگول به درآمده ایم. شنل نام یكی از داستان‌های ‌كوتاه گوگول است.دولت آبادی در جایی گفته، ما همه در تاریكخانه هدایت، ظاهر شده ایم. اما من خیال می‏كنم كه صاحب این قلم، فرزند «زن زیادی» جلال آل احمد است، جلال نه نمونه روشنفكر ایرانی، كه تنها روشنفكر ایرانی است. او از آن دست نویسنده‌هایی ‌است كه بهترین اثرشان، نه یكی از كتاب‌های ‌شان كه كل زندگی شان است. نثر جلال مالامال بود از صداقت، صمیمیت، و سرعت. كمتر نویسنده ای مثل جلال پیدا می‏شود كه آنقدر بتواند با سرعت و در عین حال با صداقت حرف خود را بزند. كمتر نویسنده ای مثل جلال پیدا می‏شود كه بتواند با همه بجوشد. جلال در عین حال كه با رجال نخبه رفت و آمد داشت، رفیق گرمابه و گلستان توده مردم بود.

¤ نظرتان راجع به كوئیلو چیست؟
- او یك مانكن ادبی است كه دیگران لباس‌های ‌مختلف را روی بدن او امتحان می‏كنند. مردم هم از شوی لباس بدشان نمی‏آید! اما خیلی عجیب است كه در سرزمین مولوی، مردم به این جور آدم‌ها ‌اقبال نشان می‏دهند.

¤ خلیل جبران؟
- عاشق ناكام...

¤ گابریل گارسیا ماركز؟
- هنر ماركز به این است كه كله پزی‌های ‌كلمبیا هم او را می‏شناسند، یا به تعبیر خودش راننده كامیون ها. ماركز از شدت بومی بودن، جهانی شد. او برای نویسنده شد، الگوی مناسبی است.

¤ مهمترین آفتی كه نویسندگان با آن دست به گریبان هستند؟
- احساس وظیفه، و این كه راجع به همه چیز خیال می‏كنیم مسئول هستیم.

¤ یك بیت.
- خیال كرده كسی كم دروغ می‏گوییم
به آسمان و زمین هم دورغ می‏گوییم
یا
دروغ اگر چه كثیف است ایستاده بگو
برای من به تمامی، صریح و ساده بگو

¤ بزرگترین آرزوی شما؟
- این كه در این مملكت هیچ كس جز مردم از نویسنده‌ها ‌حمایت نكند. این آرزوی ادبی بود و آرزوی عمومی ام هم تسهیل ورود فرزندان خمینی یعنی جوانان شایسته در لایه‌های ‌بالایی هرم قدرت است به عوض معمران. آرزویی كه با بقای نظام نسبت مستقیم دارد. یك سری از حضرات بایستی به درخواست خودشان بازنشسته شوند، و این فراست را داشته باشند كه درخواست شان قبل از درخواست مردم باشد. فضای رشد برای نسل سوم بسته است...

¤ یك دعا.
- همه قصه نویس‌ها ‌پایان خوش برای قصه هاشان را بیش از هر چیزی دوست دارند!

¤ چرا روزنامه نگاری نمی‏كنید؟
- در مدرسه انشای خیلی از رفقا را می‏نوشتم، ولی حالا دیگر فرصت نمی‏كنم... حالا بهتر است روزنامه‌ها ‌را روزنامه نگاران پر كنند و هر كسی انشای خودش را بنویسد!

¤ اگر به شما این اجازه داده شود كه یك كتاب را با خود به قبر ببرید، چه كتابی را می‏برید؟
- كتابی كه پر از كاغذهای سفید باشد!

¤ و اگر اجازه بیابید یك جمله در آن بنویسید.
- یا علی مدد!

¤ البته ظاهراً مجبور خواهید بود كه این یكی را نه با «لپ تاب» كه با دست بنویسید!
- ] می‏خندد[.

¤ سه ساعتی از شما وقت گرفتیم، لطف كردید.
-سلام مرا به همه همكارانتان برسانید.
 

 

 

منبع: روزنامه كیهان




نظر بدهید    نسخه چاپی    ارسال برای دوستان




 » تبلیغات

:: صفحه اول :: سیاسی :: بین الملل :: اقتصادی :: اجتماعی :: ورزشی :: حوادث :: دانش و فناوری :: فرهنگ و هنر :: تاریخ :: دانشگاه :: عکس
...........................................................................

© شریف نیوز؛ پایگاه خبری - تحلیلی دانشجویان ایران ؛ 1386-1381

info@sharifnews.ir

{powered by: netkadeh}