با سکانس صفر شروع کنیم، ماجرای ساخت بید مجنون از کجا شروع شد؟
اوایل سال 82 یک روز آقای مجیدی به دفتر کارم آمد. خودش را معرفی کرد و گفت میخواهد براساس زندگی من فیلمی بسازد.
من هم با توجه به شناخت کمی که از آقای مجیدی داشتم، از این موضوع استقبال کردم. چند جلسه با هم گذاشتیم و در نهایت قرار شد وی فیلمی براساس زندگی من بسازد و من هم تا پایان کار ساخت فیلم این موضوع را مخفی نگه دارم.
البته آقای مجیدی برای حفظ حقوق مادی و معنوی من اصرار داشت که قراردادی نوشته شود؛ اما من به اعتبار نام ایشان گفتم که به قرارداد احتیاجی نیست.
و کار را شروع کردید؟
بله. آقای مجیدی مدام میگفت که فیلمی خاص و جهانی خواهد ساخت. نزدیک 4ماه تقریبا هر روز با هم قرار میگذاشتیم. آقای مجیدی رفتار خیلی خوبی با من داشت.
آنقدر طبیعی رفتار میکرد که من احساس میکردم برایش درد دل میکنم. همیشه میگفت: «به فیلم کاری نداشته باش. ما فقط با هم حرف میزنیم...» آهسته آهسته ارتباط ما با هم بیشتر شد.
حتی بعضی روزها وقتی کارمان تمام میشد، من را تا ایستگاه مترو میرساند. آنقدر به هم نزدیک شدیم که حتی درباره مسائل خصوصی زندگی من میپرسید.
این ارتباط تا کی ادامه داشت؟
حدود 4 ماه طول کشید. بعد از 4 ماه آقای مجیدی راهی خارج از کشور شد تا در جشنواره ای خارجی شرکت کند. بعد از این سفر ارتباط من و آقای مجیدی قطع شد و دیگر با من تماس نگرفت.
و شما هم موضوع را فراموش کردید؟
بله. چون این موضوع خیلی هم برایم اهمیت نداشت. من اصرار نداشتم که زندگی من به تصویر کشیده شود، بلکه آقای مجیدی اصرار داشت.
با خودم گفتم حالا که او منصرف شده، من هم موضوع را فراموش میکنم و به زندگی خودم میرسم.
چون این جلسهها با آقای مجیدی حسابی وقت من را میگرفت.
اما آقای مجیدی منصرف نشده بود...
همین طور است. چون بعد از 5 ماه شخصی به نام نجفی با من تماس گرفت. ایشان دستیار آقای مجیدی در این کار بود. به من اصرار زیادی کرد که مجیدی میخواهد حتما همین امروز تو را ببیند. من گفتم فرصت ندارم.
اما با اصرار او پذیرفتم. وقتی آقای مجیدی من را دید، احوالپرسی و استقبال خیلی گرمی کرد. انگار یادش رفته بود چند ماه است سراغ من را نگرفته است.
در این دیدار آقای پرستویی هم بود. آقای مجیدی گفت: «عبدی پور، پرویز را به تو میسپارم. میخواهم بعد از 4 ماه یک نابینای تمام عیار از او بسازی. نمیخواهم ادای خواندن خط بریل را در بیاورد، بلکه باید بریل خواندن را یاد بگیرد.»
و شما شدید معلم پرویز پرستویی؟
خود آقای پرستویی هم محبت دارد و به من میگوید استاد. ما 3 ماه با همدیگر کار کردیم. با هم تمرین میکردیم. من آقای پرستویی را به جمع نابینایان میبردم تا بهتر بتواند تمرین کند.
استعداد داشت؟
فوق العاده بود. آقای پرستویی خیلی باهوش است. عصازدن را به سرعت یاد گرفت. میگفت میخواهم چشمم باز باشد ولی جایی را نبینم و همین طور هم شد.
حالا هم با هم رفاقت دارید؟
بله. پرستویی یک آدم بامعرفت به معنای واقعی کلمه است. هر وقت با او تماس گرفته ام، حتی اگر در جلسه بوده با احترام جواب من را داده است. آقای مجیدی در تمام این مدت از من اسمی نبرد، اما آقای پرستویی هنگام دریافت جایزه در جشنواره فجر از من یاد کرد و گفت این جایزه متعلق به عبدی پور است.
به ماجرای ساخت فیلم برگردیم. بعد از آموزش آقای پرستویی چه کردید؟
من آهسته آهسته چشم و گوش سینمایی ام باز شد. صحبتهایی از فروش فیلمنامه میشد. بعد از مدتی هم متوجه شدم که آقای مجیدی روند فیلمنامه را عوض کرده و به فضای دیگری برده است.
حتی یک بار به من گفت: این دیگر داستان زندگی شما نیست. در حالی که قول و قرار ما از اول این نبود. از همین ایام دیگر من کمتر آقای مجیدی را میدیدم.
آقای مجیدی که مدتی هر روز با من تماس میگرفت و برای دیدن من اصرار میکرد، الان مدتهاست که حتی جواب تلفن من را هم نمیدهد.هنگامی که با آقای پرستویی تمرین میکردیم، اصرار داشتم آقای مجیدی را ببینم تا درباره تغییر روند فیلمنامه با او حرف بزنم.
نگران حقوق معنوی خودم هم بودم. اما به من گفتند: «آقای مجیدی الان گرفتار است. اما هنوز با تو کار دارد. چون قرار است در صحنههای فیلمبرداری به عنوان مشاور حضور داشته باشی.»
اما بعد از مدتی فهمیدم فیلمبرداری به پایان رسیده است.
و حقوق مادی و معنوی شما؟
بعد از پایان تمرینها با آقای پرستویی یک چک 450 هزار تومانی به من دادند. من سینمایی نیستم و نمیدانم نرخ این کاری که من انجام داده ام، چقدر بوده است.
من ساعتها و روزها برای آقای مجیدی و همکارانش وقت گذاشتم. بابت چند ماهی که به آقای پرستویی آموزش میدادم هم از من پرسیدند که ساعتی چند با شما حساب کنیم.
من گفتم هزینه تدریس خصوصی معمولی ساعتی کمتر از 4 هزار تومان نیست. آنها هم همین مبلغ را پرداخت کردند. اما بیش از اینها من به دلیل نادیده گرفتن حقوق معنوی خودم ناراحتم.
آقای مجیدی در تیتراژ فیلم و حتی در مصاحبههایش اسم من را نبرده است. علاوه بر همه اینها او در گفتگو با ایسنا گفته است: «این فیلم براساس زندگی واقعی یک معلم روشندل ساخته شده که خودش گفته وقتی بینا شدم، از صورت و سیرت خودم وحشت کردم» آقای مجیدی حق ندارد از طرف من حرفی را بزند که من نگفته ام.
البته ایشان در همین گفتگو هم از ترس این که من ادعایی نکنم، نامی از من نبرده است.
بگذارید زندگی واقعی شما را از ابتدا مرور کنیم تا به روزهای بینا شدن برسیم. چطور نابینا شدید؟
من متولد سال 1340 هستم. آن سالها در محله خزانه زندگی میکردیم. سال 46 بر اثر انفجار کاربیت نابینا شدم. خیلی دشوار بود. من که کودکی پرجنب وجوش بودم، حالا باید آهسته حرکت میکردم.
هنگام راه رفتن به در و دیوار میخوردم. برای مدتی منزوی شدم. اما رفته رفته با این موضوع کنار آمدم. تصمیم گرفتم در خودم انقلابی ایجاد کنم.
برای درس خواندن به مدرسه شهید محبی رفتم. درس خواندم و دیپلم گرفتم. دیگر به این سبک زندگی کردن عادت کرده بودم.
و یک حادثه مسیر زندگی شما را عوض کرد؟
بله، خیلی تصادفی با پزشکی برخورد کردم که اصرار داشت چشمهای من قابل معالجه هستند. او مدام میگفت که برای درمان چشمهایم به کلینیک تخصصی چشم در اسپانیا بروم.
خیلی تردید داشتم. زندگی من به اصطلاح روی ریل افتاده بود. اگر دنبال این کار میرفتم و مخصوصا اگر نتیجه نمیگرفتم، آرامش زندگی ام را از دست میدادم.
رفتم زیارت امام رضا ع. آنجا با خدا مناجات کردم و کمک خواستم. برایم روشن شد که موفق خواهم شد.
رفتید اسپانیا؟
بله و خدا کمک کرد تا کاملا تصادفی یک روز قبل از سفر با یک رزمنده جانباز که برای درمان به اسپانیا میرفت آشنا شدم.
به همراه او به جمع جانبازهای جنگ در خانه بنیاد شهید ایران در اسپانیا پیوستم. شکر خدا از غم غربت نجات پیدا کردم. مشکلات و صبر جانبازها را که دیدم، احساس حقارت کردم.
آنجا با حاج آقا فاضل لنکرانی که برای درمان به اسپانیا آمده بود آشنا شدم. او خیلی به من کمک کرد و به من امید زیادی داد و تکیه گاه روحی من شد. سرانجام عملیات جراحی روی چشم چپم انجام شد و من موفق به دیدن شدم.
بعد از اکران فیلم اطرافیان شما چه واکنشی نشان دادند؟
آقای مجیدی طوری شخصیت یوسف را ترسیم کرده که من خجالت میکشم بگویم که این فیلم براساس زندگی من بوده است. دوری از خدا و عشق به زن دیگر و این صحبتها در زندگی من نبود.
باور کنید من هنوز اجازه نداده ام خانواده ام این فیلم را ببینند. چون خجالت میکشم. آقای مجیدی با من رفتار خوبی نداشت.
عبدی پور نابینا با عبدی پور بینا چه تفاوتی کرده است؟
همه میگویند لطیف تر شده ای. به خدا نزدیک تر شده ام و زندگی را بیشتر از گذشته دوست دارم. هراس دارم که چگونه باید این نعمت خدا را شکر کنم.
چون خدا بینایی را بیهوده به من نداده است.
برای روزهای نابینایی دلتان تنگ نمیشود؟
تصور این که دوباره نابینا شوم هم برایم غیرممکن است. اما وقتی نابینا بودم، متفکرتر بودم. راحت تر با خدا ارتباط برقرار میکردم. حالتهای معنوی بیشتری داشتم.
این به معنای تایید حرف آقای مجیدی و شخصیت یوسف که از خدا فاصله گرفته بود نیست. اما زمانی که نابینا بودم، لحظات عارفانه تری داشتم.
بعد از این که مجددا به ایران آمدید، چه کردید؟
در همان هفته اول به زیارت امام رضا ع رفتم. مدتی بعد در دانشگاه شرکت کردم و با رتبه 51 پذیرفته شدم. سال 70 هم ازدواج کردم.
دلتان برای اسپانیا تنگ نشده؟
چرا. آنجا من با پرستارها و دکترها خیلی دوست بودم. همه من را میشناختند. حتی خانم پرستاری بود که چهره زیبایی داشت. او میگفت تو چطور میتوانی به دلیل مذهب به چهره من نگاه نکنی.
خب همین حرفها را به آقای مجیدی زده اید که سرنوشت یوسف را آن طور تغییر داده!
من از آقای مجیدی تعجب میکنم. ایشان اگر همان مسیر زندگی من را تعقیب میکرد، میتوانست فیلم زیباتری بسازد.
اگر قرار باشد چشمهای شما تنها یک تصویر را ببیند، آن کدام تصویر است؟
ندیدن چهره پسر کوچکم اصلا برایم قابل تصور نیست. چهره او به من تحرک و نشاط میدهد.
و حرف آخر؟
آقای مجیدی! شما نه تنها در حق من بلکه در حق همه نابیناها بی انصافی کردید. هر کس فیلم شما را ببیند، به این نتیجه میرسد که هر کس خدا او را معلول و کور میآفریند، اگر همان طور بماند بهتر است.
اما باور کنید انسان خوب انسان کور نیست.
منبع: جام جم آنلاین
نظر بدهید
نسخه چاپی
ارسال برای دوستان